"مسافر اربعین حسینم"

 

دلم هوایی پیاده روی اربعین است.تا به حال فقط وصفش را از مهدیه شنیده ام. یکبار هم در آستانه رفتن بودم.آن موقعی که هنوز نه ارشدی بود نه داعشی که پدر و مادرم را نگران کند. حملات انتحاری بود که خوب همیشه خدا هست.راه کربلا کی خالی از خون بوده که حالا بار دومش باشد. حتی یادم هست که مادر و پدرم رضایت داده بودند.اما من خودم با بی درایتی، رایشان را زدم و بعدش نشسته بودم به زار زدن! حالا دیگر ، مجالی برای این سفر نیست.برای این "سفر مهم". سفری مهم تر از "ارشد خواندن " و ارشد گرفتن. از تحویل پروژه های بی سر و ته و هی سرچ و سرچ و سرچ . نه اشتباه نکن.من ناشکر نیستم.من قدر موقعیتی را که دارم میدانم.اما سر خودم را که نمیتوانم گول بزنم. هرجوری هم که حساب کنی، "هرجور" ،" پیاده روی اربعین، از نجف تا کربلا"، کفه اش خیلی خیلی سنگین تر از "هر" کار دیگری است. و من امسال عجیب دلم هوایی است

چند شب پیش به مهدیه پیام دادم که امیر کبیر دیگر نمیبرد؟ گفت که هیچوقت نمیبرده و آن چندبار هم کاروان های دیگری بوده اند که بچه های امیرکبیر باهاشان همراه شده اند. پرسیدم نمیشود یک تحقیق بکنی ببینی میبرند یا نه ؟ یعنی واقعا حاضر بودم خیلی راحت قید همه چیز را بزنم.درس. پروژه. مهلت تحویل. فقط فکری مادر و پدر بودم که آن را هم بخودم میگفتم تو اول تحقیقاتت را بکن.بعد که دیدی جور میشود، آن را هم به خود امام بسپاری درستش میکنند. یعنی این باورم بود. پیام بعدی مهدیه اما آب یخ بود که ریخت روی آتش آرزوهایم :" اصولا الان همه لیستاشون رو بستند و دنبال ویزا هستن". خودم هم البته میدانم که به جد برای رفتن تلاشم را نکردم.لابد این اول شرط طلبیده شدن است. و این که درد بکشی بخاطر اینکه دلت اینقدر میخواهد اما همتت اینقدر پایین است (و لابد ترس پنهانیت از داعش و ناامنی های عراق، به قوت خودش باقی است)، تمرین رسیدن به آن طلب واقعی است. و لابد این که فکر میکنم "باورم" است که پدر و مادر را خودشان اگر بخواهند راضی میکنند، خیلی هم باور محکمی نیست. چون هربار به فکر این میفتم که در این وانفسای ارشد که تمام کردنش برای اینهاا ینقدر مهم است و با وجود آنهمه ناامنی ،اصلا چجوری باید مطرحش کنم، پشیمان میشوم.اما به سفر قبلیم که فکر میکنم، باز معادلات ذهنیم در باره پیش نیازهای طلبیده شدن ، بهم میریزد. سفر اولم عملا با "اکراه" من شروع شد.من نمیخواستم بروم.چون امتحان داشتم .چون پروژه پایان کارشناسیم بود و نمیخواستم بارش را روی دوش هم گروهیم بیندازم که آخرش هم افتاد.چون..چون..چون...اما آخرش رفتم.آخرش مراکشیدند.(بماند که خیلی خوب نشانم دادند که  به اکراه آمدن به این سفر، شرط ادب نیست).پس معلوم میشود من از "پیش نیازهای طلبیده شدن" هیچ هیچ نمیدانم....

حالا اما، که اکراهی نیست و یکسر شوقم، باز دل می ماند و یک طلب سوزناک.طلبی که تحقق پیدا نمیکند.تنها حربه ام، خیالبافی های شبانه است. توی خیالم، هرشب مسافر کربلا میشوم برای اربعین.کلی دنبال یک کفش پیاده روی راهوار و رفیق میگردم. توصیه های مهدیه را مرور میکنم و کیف کوچک دستی مهیا میکنم با مقداری آجیل و خرت و پرت های خیلی خیلی ضروری داخلش. پای پیاده راه میفتم با خیل مسافران دیگر.مثل همانها، توی همان ایستگاه های بین راهی، توی لیوان های دهن خورده باقی پیاده ها، آب طالبی خنک میخورم و "جان میگیرم" برای ادامه حرکت.مثل همان ها، شب ها توی حسینیه های مملو از جمعیت میخوابم و پتوهای بویناک و ناتمیز بین راهی را پوشش تن خسته میکنم و "جان میگیرم" برای روز بعد. مثل همان ها، قدم به قدم میروم. قدم به قدم، قدم به قدم، ....و آن رازی که همیشه میدانم در این "گام به گامی" حرکت پیاده برای انسان وجود دارد را، در آن سفر به عینه میبینم. مثل همانها ، "جانم" را میگیرم کف دستم و فکر نمیکنم به اینکه تکه تکه شدن بدنت در کسری از ثانیه، چه طعمی میتواند داشته باشد. بوی گوشت کباب شده بدنت یعنی چه ؟سوخته شدن در آتش یک انفجار انتحاری چقدر وحشتناک است؟ یا بدتر از آن، همان چیزی که مادرم همیشه از آن میترسد.اینکه نمیری.بلکه قطع عضو بشوی و تا آخر عمر... مرگ دیگر بزرگترین ترس زندگیم نیست، مثل همیشه.   "جان میگیرم". زندگی میکنم بین نجف تا کربلا. برای اولین بار در این سالها "نفس " میکشم. "مسافر اربعین حسینم" ...

/ 2 نظر / 23 بازدید
مهريماه

سلام دوست خوبم امشب اولین شب جمعه مرتضی پاشایی هست ذکر صلوات و.....یادتون نره!یه سری پست در موردش گذاشتم دوست داشتین بیاین نگاه کنین ممنونم[گل]

مهدی

زیاد درگیر رفتن نباشین