پنجره اتاقم بسته شد.بعد از تقریبا شش ماه. باد های خنک پاییزی را تاب نمیاورم. سرما خورده ام اول پاییزی!

 قلمم خشک شده.روانی سابق را ندارد که هر آن اراده میکردم میتوانستم واژه ها را پشت هم ردیف کنم. فکر میکردم خیلی طول بکشد تا باز اینجا بنویسم.اما دلم برای زنده رودم تنگ شده بود. قابلیت وابستگی آدم ها هم عجیب است. به "هر" چیزی.به "هر" کسی.انگار گل آدم را با محبت سرشته اند واقعا. آدم همه اش دنبال بهانه است برای دوست داشتن. هرچیز که سر راهش قرار میگیرد، ناخودآگاه دنبال راهی میگردد که مهرش را به دل بگیرد و زندگی، تکرار مداوم این دل بستن ها و دل کندن هاست.

من هم به زنده رودم وابسته ام. هرچند که در آن ننویسم.جای دیگری مینویسم.خیلی بیشتر از اینجا.بعد از مدت ها با قلم و کاغذ آشتی دوباره کرده ام. داستانی را هم که دو سال پیش شروع کرده بودم، باز از سر گرفته ام.هرچند که پیش نمیرود و مدام به لحاظ منطقی و فلسفی و خود قصه و شخصیت هایش باهاش درگیرم. خلاقیت لازم را در خودم نمیبینم و به همین خاطر مدام به بن بست میخورم.اما صرف نوشتن و مدام بازخوانی و ویرایش قسمت ها تکمیل شده اش برایم جذاب است.

در دلم هزار چشمه امید میجوشد و خاموش میشود. امیدی که رمقی تازه گرفته...

/ 2 نظر / 5 بازدید
مهدی

سلام به به (بخاطر دیدن رویتان دوباره) ما زنجانیا هم قاچوهای خوبی داریم و هم ملیله ی خوب. قلمتون خودم بهش رنگ و رخ میدم، بقیه اش به عهده ی خودتون

مهدی

قلم راهرو و شاهراهیست برای زبان و خلوتگاه ما. اون کس، باید زبان و خلوتگاه رو رهنما باشه.