واقعیت آن است که من قدر ناشناس بوده ام.اما حکمت های زندگی طوری هستند که فقط وقتی میفهمی قدرناشناس بوده ای، کسی را ببینی که وضعیتش از تو بدتر است. من در کنار پدری زندگی نمیکنم که هر چندوقت یکبار که اعصابش بهم میریزد(و این لفظ اعصاب بهم ریختن چقدر هم به قامت مردان ایرانی برازنده شده متاسفانه) بی که دست خودش باشد، از همه خلایق عالم متنفر بشود.و وقتی میروی دیدن همسرش ، تمام مدت لم بدهد روی مبل و با دست انداختن تو و او و همه و چرند گفتن و یکسره حرف و حرف و حرف زدن خودش را خالی کند.پدری که اگر صد پسر و یک دختر هم داشته باشد، باز فکر میکند کلفتی خانه کار دختر است و پسر باید پادشاهی کند.چون خودش توی شهرستان همینطوری بزرگ شده. پدری که از شدت خودشیفتگی بادکنک شده و در عین حال تضادهای عصبی درونیش مانع میشوند که کوچکترین احساس خوشبختی کند.و بار تمام احساسات منفیش نسبت به خودش، کارش، خانواده همسرش و آن دسته از اعضای خانواده خودش که با بازی های او همبازی نمیشوند را خانواده اش باید بکشند.که وقتی از یکساعت بیشتر کنارش مینشینی ، احساس "تهوع" میکنی.و در عین حال همسرش نزدیکترین کس به توست و دوست داری کنارش باشی.ولی وقتی او هست، نمیشود. دخترش نزدیکترین کس توست و  وقتی چپ و راست توسط پدرش تحقیر میشود و هیچ نمیگوید، تو دنیای حرف ها را پشت لبخندهای تصنعیش که با تو رد و بدل میکند میبینی. پدر و مادر من هرچه هستند، تا این پایه غیر قابل تحمل نیستند که او هست.بی که واقعا دست خودش باشد.و ما با این لفظ هم خودمان را آرام میکنیم و هم درد بی درمانی درد این آدمها را در دل خودمان تسکین میدهیم.هرچقدر مطمئن باشم که این حرف مزخرف محض است.و هرکسی اگر بخواهد میتواند تغییر کند.ولی این تنها حربه آرامشبخش است  وقتی یک "دیکتاتور" مجسم را در چندقدمی خودت میبینی.

من با پست قبل، نشان دادم که قدرناشناسم.خودم را شماتت نمیکنم.چون میدانم همانطور که آدمهایی را میشناسم که حتی از من کم سن ترند و در شرایط خیلی فجیع تر حتی خم به ابرو نمیاورند، اما خوب، وسع من این است.که گاهی وقت ها قاطی میکنم .اما از اینکه قدرناشناس بودم نادمم. و میخواهم به خداوند عالم بگویم که :"تو بهترین ها را به من داده ای. با هرچقدر عیب و نقص ظاهری هرچیز که دارم، بازهم وقتی منصفانه حساب کتاب میکنم میبینم که خوشبختم.مرا ببخش که کم ظرفیتیم گاهی بر این خوشبختی سایه میاندازد.

کلا بخاطر خیلی چیزها باید مرا ببخشی. حالا فعلا همین .تا بعد!

/ 4 نظر / 20 بازدید
دختره روستایی

درسته که ادم بعضی وختا این حسو داشته باشه و بعدش متوجه بشه ک حسه خوبی نداره و ب خودش بگه قدر ناشناس؟! یا هیچ وخ معنی این حسشو متوجه نشه و حسو حالشو نفهمه و تا اخر عمر فقط سطحی بمونه؟ اومدم بگم تو این حست تنها نیستی و خیلی ها با وضع بهتر از تو اینطوری ان ولو اینکه همینکه میدونی و میدونیم حسه خوبی نیست و بایس عوضش کنیم خوبه...!

دختره روستایی

این درسته...ادم بایس با خودش داشته ها و مخصوصا نداشته هاش کنار یباد و ب قول شوما چیقد خوبه اگه از این کناراومدن ب "شکر" برسه. ولو ب نظرت برای اینکه ب شکر برسیم خوبه ک خودمونو با همون خیلی ها مقایسه کنیم؟؟ همیشه ب این فک کردم ک اونی ک خودش جزه همون خیلی هاس و وضعش بدترینه چیکار میکنه؟ شاید اونجا دیگه شکر کردن واجب نمیشه!!

مهدی

خداوند یاورتون...