به پوست دست هام نگاه میکنم.خشک شده اند. لطافت سالهای "جوانی" را ندارند! باشد.گیر نده. بیست و نه سالگی، پیری نیست.ولی نسبتا که هست! 

"زوال"...گاهی فکر میکنم این شاید واقعی ترین مفهوم تمام زندگی است. همه چیز رو به زوال میرود. نفس های آدم، ممد حیات است و مفرح ذات. قبول. اما حتی در این همه "هستی" مجسم هم، زوال یک گوشه ای برای خودش نشسته و آرام و با وقار، نگاه میکند. گریزی از زوال نیست.  ده سال قبل، هیچوقت جلوی آینه، نگاهت میخ نمیشد روی یکی دوتا چال کوچکی که بالای ابروی سمت چپ جا خوش کرده اند.که هی جلوی آینه بایستی و ادای خنده و اخم در بیاوری و بعد ببینی موقع های خنده، چال ها محو میشوند و موقع های اخم، آنجان. ده سال قبل، سال 83...تازه واردی بود به یک دنیای شلوغ و جدید به اسم دانشگاه. رهایی از استرس کنکور ، کافی بود. دیگر فکر نمیکردی به اینکه اسم و رسم دانشگاه مهم است و بهتر است آدم علوم پایه بخواند توی یک دانشگاه خوب، تا مهندسی بخواند توی یک دانشگاه ناخوب. ناخوب هم نبود آن دانشگاه.ولی اسم و رسمی هم نداشت.سری نبود توی سرها. و این همه هم و غم یک دختر نوزده ساله بود.به جای اینکه به این فکر کند که خوب و ناخوب بودن دانشگاه،فنی و پایه بودن "علم"، چقدر، واقعا چقدر در "اصل" زندگی آدم تفاوت دارد؟

ده سال قبل، اصل زندگی همان بود که همه میگفتند. کسی فکرش را نمیکرد که خلاف جریان آب شنا کند. و من، ،آنقدر از خلاف جریان شنا کردن واهمه داشتم که حتی حاضر نشدم یک سال دیگر درس بخوانم برای کنکور. همان که همه میکنند.همان درست است!

ده سال گذشته، و بله. زوال آرام و مقتدر، همچنان به تماشای "نفس" های ممد حیات، مشغول است. زوال، دشمن کسی نیست. بخش طبیعی از هر لحظه حیات آدمی است. بخش آمیخته با ذات تمام پدیده های آشنای آدم. سرزنش و قضاوتت هم نمیکند.سرکوفت هم نمیزند.فقط هست. یک گوشه ای برای خودش. همان صرف آگاهی به بودنش، به قدر کافی تکان دهنده است. و نکته اش اینجاست که این چیزها را فقط وقتی میفهمی که ببینی چال لعنتی، حتی وقتی اخم هم نمیکنی، رد یواشی از خودش آن گوشه ابروها گذاشته. آن وقت است که تازه فکری میشوی که "چه شد؟ زوال؟ من هم؟"  و فکری میشوی که ده سال قبل  کجا بودم و اصل ها و فرع ها چه بود و ....

تقریبا شش ماه دیگر..شش ماه دیگر، اگر زنده باشم، دفاع ارشد میکنم. گریزی ندارم.با تمام بی انگیزگی ها، باید کار شروع شده را تمام کنم.هرطور شده باید این شش ماه را دوام بیاورم. باید دفاع کنم، نمره و "مدرکم" را بگیرم و برگردم خانه. بعدش باید بنشینم.تنها.تنهای تنها.و فکر کنم.خوب خوب فکر کنم.به اینکه "میخواهم ده سال دیگر کجا باشم؟"همان فکری که ده سال قبل، نکردم. بعدش باید ریز تر شوم.بعدش باید فکر کنم "میخواهم وقتی زوال، کورنومترش را از جیب هایش درآورد. یک نگاه به من، یک نگاه به عقربه ها، و بعد دستش را آرام برد سمت کورنومترش، باز یک نگاه به من، یک نگاه به عقربه ها، تا آن ثانیه های پایانی هم طی شود و کورنومتر را متوقف کند، آن موقع، آن لحظه ها،میخواهم کجا باشم؟؟؟" 

/ 6 نظر / 18 بازدید
مهدی

موهاتونم سفید شده؟ موهای ابروان فعلا کمان نشده به دل عاشق

مهدی

بیا و دل را بری کن بیا و عشق را پری کن

مهدی

بیا و مژده بده حداقل بیا و نشان بده حد عقل

مهدی

بله دیگه. شما ننویسی ما شاعر نمیشیم، از شدت یه احساس بد، پیر میشیم. چه خبرا از دانشگاه؟ از اون آقای جوون 24 ساله هه ی آخر دهه شصتی چه خبر؟

مهدی

ایشالا عروسیتون نیاز داشتن، نیاز داشتن دیگران به ما، توقع داشتن، توقع دیگران از ما، چیزای بدی هم نیستن، البته در بستر مهر و محبت و نه در وضعیت افراط و تفریط. به هم دیگه نیاز دارن. مثل وابستگی و نیاز کامل یه بچه به پدرش