کتاب تحلیل رفتار متقابل را بلاخره از توی کیسه بیرون میاورم و میگذارم روی میز. ولی مشکل قرار دادن چیزهای توی کیسه، بر روی میز نیست.مشکل جمع کردن انواع و اقسام چیزهایی است که از قبل روی میز هستند و من جمعشان نمیکنم. "مشخصه هوش" یا هرچی. منظم نبودن هم گاهی بلایی است عظما. خوب است البته که بعد عمری، یکی هم پیدا بشود که روی صفت های اعصاب خورد کنت لیبل های آنچنانی بچسباند.ولی این چیزی از اعصاب خوردکنیشان کم نمیکند.

رکوردر را فرو کرده ام توی پورت یو اس بی. فیس بوک گردی میکنم و امروز از آن روزهاست که حال آیدا را دارم. آیدا میخوانم و میخوانم و میخوانم.موجود خوش شگفتی است که حتی تلخی ها را زیبا مینویسد.بعضی وقتها اصلا حال خواندنش را ندارم.بعضی وقت ها خیلی حال میکنم با این روحیه راحت گیر و کنار بیایش با همه چیز.از معدود ایرانیان مهاجری است که حتی وقتی میخواهد از ایران بنویسد، میگوید "عالی بود.ولی ترکش کردم".متفاوت است کلا.و کمتر از لاله و خرمگس خاتون و برای خاطر کتابها، موقع خواندنش یکدفعه کپ میکنی از بی پردگی عبارات جلوی چشمت.لینک ها و عکس ها را حتی باز میکنم. امروز ، روز آیدا خوانیم هست.

خاله ازکربلا آمده.بعد یک هفته که جان همه مان به لب رسید.درست همان شبی که داعش موصل را گرفت، این ها پرکشیدند به سمت نجف.و کل این هفته با هر خبر واصله از عراق، دلمان شور زده.حالا برگشته اند.صحیح و سالم.و حالا اینکه داعش مثلا بیاید کل عراق را بگیرد و بعدش هم به گفته خودش کج کند سمت ایران و بیاید اینجا لت و پارمان کند، بحث دیگری است که فعلا نگرانش نیستیم.

عصر بعد از دیرخواندن نماز، با خودم تصمیم قاطع و محکم گرفتم که پیاده روی نروم! استدل خاصی هم نداشتم.به همین خاطر ختم شدم به مانیتور.و تنها چیزی که اصلا بهش توجهی ندارم، میز شلوغم است.

چشمم میفتد به رکوردر توی یو اس بی.یادم میاید بعد از دو روز حالا جرات کرده بودم به آن جلسه گوش بدهم.و با خودم دوره کنم که چرا آنقدر برایم تلخ بوده.اما انگار جرات نکرده بودم در واقع.و به همین خاطر رفته بودم پی فیس بوک گردی و گذاشته بودم که یادم برود.جرات میکنم بلاخره.امروز روز آیدا خوانی و بازخوانی شکنجه وار برخی چیزهای دیگر است.

و گفت:" دوستی بنظرم ارزشش خیلی بیشتر از خیلی چیزاییکه آدما دنبالش میدون".و گفتم:" من دوست خیلی صمیمی ندارم".و رنجید.لااقل من فکر میکنم اگر جای او بودم میرنجیدم.و فکر کردم به اینکه :" چه بر سر باورم آمده که یک دوست خیلی صمیمی را حتی وقتی کنار هم روی نیمکت یک پارک نشسته ایم و گیلاس آلبالویی میخوریم(یا آلبالو گیلاسی؟) ، موقع بر زبان آوردن چنین جمله ای تشخیص نمیدهم؟"

پاسخی نیافتم.

/ 2 نظر / 2 بازدید
مهدی

با این روحیه ای که شما دارید، فک می کنم بالاخره (خدایی نکرده) به دست داعشی های آدم کش، چراغ از زمین بردارید و به سمت آسمان برید تا مسیر مبدآ رو پیدا کنید.

مهدی

زنهار، آنچه را خدا بعضی از شما را بر بعضی دیگر به آن برتری داده، آرزو مکنید. برای مردان از آنچه کسب کرده اند، بهره ای و برای زنان نیز از آنچه کسب کرده اند، بهره ای است و از فضل خدا درخواست کنید، که خدا به هر چیزی بسی دانا بوده است.