پیرمرد مافنگی مسئول خط (!) برای جذب یک مسافر دیگر ،جار میزد :"طالقانی،پیچ شمرون، هفت تیر".شلوار سرخابی مخمل گشاد پاش بود با کاپشن زهوار در رفته سفید چرک و روسری کج و کوله و کفش مشکی گشاد کهنه و موهای ژولی پولی. با یک منش داش مشتی واری که به سنش نمیامد پرسید :"طالقانی نگه میداره؟" راننده جواب مثبت داد.بعد رو کرد به پسر جوان هیکلی که جلو نشسته بود :" میای عقب بشینی؟من سختمه عقب." پسر گفت :" جا نمیشم". زیر لب غرید که :" جا نمیشی؟باووشه...جا نمیشه..هعععع..." من نشستم وسط و او نشست کنارم .همینطور که در را می بست چند تا غر دیگر هم به جان پیرمرد مافنگی مسئول خط زد .بعد دوباره انگار داغ دلش تازه شده باشد سر قضیه جلو نشستن، نالید که :" به امید خودت خدا جون.هیچ کی رو ندارم غیر خودت.به امید خودت...". حاضر بودم با یک درصد احتمال خیلی خوبی شریط ببندم که تمام ادا اطوار هایش بابت ندادن کرایه است. قبلا تجربه اینجور مسافرها را توی تاکسی ها داشتم که از اول مخ مسافرین و راننده را خوب میپختند (و معمولا هم از "خدا" به قدر کافی مایه میگذاشتند ) که ته خط بگویند کرایه ندارند. سر همین حدس خودم هم باهاش سر سنگین بودم چون فکر میکردم حتما آدمی با این تیپ و قیافه، "میتواند" دزد هم از کار در بیاید. همین که یک ذره به سمت خوش خیالی سوق داده میشدم، منظره شلوار پاچه گشاد سرخابی میخورد توی ذوقم.آخر کدام آدم حسابی اینجوری لباس میپوشد؟نزدیک هفت تیر که داشتم کرایه ام را آماده میکردم، دیدم به کیف پولم نگاه میکند. اخم کردم و سفت تر نشستم که اگر خیال بدی دارد از سرش بیرون کند.کرایه را آماده کردم و یکدفعه چشمم افتاد به دستش که حاضر و آماده گذاشته بودش پشت صندلی راننده.توی مشتش یک دو هزار تومانی بود. کرایه اش را زودتر از من آماده کرده بود..

موقع پیاده شدن، متوجه یک جزء غیر عادی دیگر از ظاهرش شدم :یک چتر سیاه دستش بود! یک چتر سیاه که مثل باقی اجزای ظاهرش، کهنه و رنگ و رو رفته بود.اما خدای من... یک "چتر" بود به هر حال.یک چتر، آن هم در این هوای خاک آلود تهران که امید حتی یک نم باران به ان نمیرود.همینطور که پیاده میشدم فکر کردم :" پیرزن، از همه ما با ایمان تر است. مثل همان تنها کسی که در میان خیل نمازگزاران نماز باران، با چتر به نماز رفته بود..."

/ 5 نظر / 23 بازدید
مهدی

برنامه این شبهای شبکه ی یک رو نگاه می کنید؟ برنامه ی خوبیه در حد برنامه ی استاد دینانی

مهدی

ربطی نداشت. قبلا هم پیش آمده که ربطی نداشته باشد و ... برنامه شروع شده بود و موضوع در مورد روانشناسی خانواده و رفتارها و برخوردها و تعاملات بود. بسیار برنامه تخصصی ای هستش. و در عین حال عمومی. این روزا هر شب برنامه دارن ولی ایام عادی هفته ای یکی دو دفعه. شبا، شبکه یک، ساعتای یازده اینا، دوازده اینا.

مهدی

اسم برنامه «این شبها» هستش

مهدی

برنامه ی استاد دینانی وقتی پر هیجان میشه که از مجری برنامه(استاد طباطبائی) سوال می پرسه، گاهی آدم حس می کنه که الانه که استاد بلند شه و مجریو بزنه بخاطر اینکه جواب بعضی سوالارو دیر جواب میده یا نمیده. دقت کردین؟

مهدی

ما هم به این شوخ طبعی و خوش طبعیشون خیلی می خندیم و جوکوار تکرارش می کنیم در ذهن و زبانمون(همون مسخره کردن منظورمه)