ازشان نباید ناراحت شوی.چون بلد نیستی وقتی ناراحت میشوی نشان ندهی، و وقتی بفهمند ناراحت میشوند. نباید بهشان بگویی که کجای کارشان غلط بوده.چون تحمل شنیدنش را ندارند. هر بحثی که بکنی، تهش با دلخوری تمام میشود.هرجور حرف بزنی ناراحت میشوند و دلشان میشکند و با آه و ناله میروند.هرجور حرف بزنی نه.هرجور که "بلدی" حرف بزنی.

حوصله هیچ نصیحت اخلاقی را ندارم که "پدر و مادرند" و فلان و فلان.اگر میخاستم نصیحت بشنوم برای تو نمینوشتم زنده رود.واقعیت این است که صبر من آستانه ای دارد که تا قبل از آن معمولا سکوت محض است و بعد از آن هم ترک کردن صحنه با دلخوری.حالا در حالیکه خودم دلخورم باید بیاید قانعشان کنم که دلخوریم بی دلیل نیست. که من هم حق اشتباه کردن دارم و دارم میجنگم که این حق را در خودم احقاق کنم.و دارم سعی میکنم با بهترین لحنی که بلدم برایشان توضیح دهم که چقدر سخت است وقتی تا ته وجودت بذرهای "نمیتوانی" و "نباید" کاشته شده،خودت کمر همت ببندی به اینکه خودت را باز تعریف کنی. نمیفهمند.حرف همیشگیشان هم این است که ما هرچه توانستیم برای تو کرده ایم و تعجب میکنیم که دردت واقعا چیست. هرچه میگویم که "درکشان میکنم.که ازشان ممنونم.اما عاجزانه نیاز دارم به اینکه با این دوره گذار من به سوی واقعیت خودم کنار بیایند. که میفهمم که هرآنچه میتواسنتند و وسعش را داشتند برای من کرده اند ولی این را هم درک کنند که خیلی چیزها هست که باید در خودم ترمیم کنم..."

حرف و حرف و حرف هایی که به هیچ جا نمیرسد. پدری که همیشه صحنه را ترک میکند به دلخوری.هرچقدر هم منطقی حرف بزنی تهش چیزی میگوید که تا ته وجودت از دست خودت آتش بگیرد و صدبار به خودت لعنت بفرستی که چرا این بار هم خویشتن داری نکردم و بی هیچ کلامی از صحنه خارج نشدم.و واقعیتی که همیشه مظلوم و مکتوم میماند.این منم که باید "درک" کنم.همه چیز را باید درک کنم.چون من جوانترم.چن آنها پدر و مادرند.چون آنها امکانات مرا در زندگی نداشته اند.سنشان بالاست.ظرفیتشان پایین امده.و هزاران دلیل دیگر.اما موضوع این است که واقعا no matter what، بازنده ای. تهش همیشه با خودت فکر میکنی که :" نمیتوانی رابطه درستی باهاشان تعریف کنی.نمیتوانی خوشحالشان کنی.نمیتوانی کاری کنی که بهت افتخار کنند.تو سالهاست فقط ناامیدشان کرده ای.you are nothing but a failure..."

باشد.قبول.افتاده ام روی دور منفی بافی.

قامت.

/ 0 نظر / 22 بازدید