شبهای تولد آدم، یک حالت اثیری و اساطیری دارد. یکجور مرز است انگار.مرز بین بودن و نبودن. اضطراب پنهانی با خود دارد که انگار یادگار خاطراتی دور است.نمیدانم.یعنی میشود که توی حافظه تک تک سلولهای بدن آدم، آن حالت ها و فضاها باقی مانده باشد؟ آیا ممکن است که بخشی از وجود آدم هنوز یادش مانده باشد پاره شدن کیسه آب و نزدیک شدن به مرز خفگی را؟ گنگی بی مانند لحظات انتهایی اقامت در رحم را...التهاب های مادر را..التهاب های خود را...آن همه ناشناختگی را...پیش رفتن به سوی اتفاقی که هیچ هیچ از آن نمیدانی.و هیچ کس هیچ هیچ از آن به تو نگفته است...یعنی چقدر سخت بوده است برای آن موجود ظریف ضعیف، کنار آمدن با اتفاقی که هیچ راه گریزی از آن نداشته.یک اتفاق ناگزیر، مثل مرگ...

امشب بغض خفه ای دارم. خیلی وقت است بغض خفه ای دارم که انگار آبستن چیزی به جز اشک است.چون هر چه می بارم، بغضم علاج نمیشود.چشم هایم مدام مترصد باریدن است. خیلی وقت است...امشب اما یک جور دیگری است. من انگار با  درد گنگی و سرگردانی آن جنین که در آستانه "نوزاد" شدن است، همذات پنداری میکنم. من انگار نه انگار که حالا پا میگذارم به سی سالگی.من امشب همان زهرای کوچکی هستم که قرار است چند ساعت دیگر متولد شود.و البته هنوز اسمش زهرا نیست. دلم میخواهد بروم مادر را در آغوش بگیرم و بگویم"ببخشید بابت این ساعت های سی سال پیش که تو حتما خیلی درد میکشیدی".ولی نمیروم. نشسته ام رو به روری مانیتور و به پیام های تبریک بچه های گروه که پشت سر هم ردیف شده خیره شده ام. به حرف های آسمانیشان.و اشک میریزم. گعده ای داشته اند به بهانه تولد من، و من بینشان نبوده ام.همیشه همینجورم.همان موقعی که محوریت یک بحث من هستم، دوست دارم محو بشوم.دوست ندارم دیگران رویم تمرکز کنند.به هر بهانه ای، حتی به بهانه مثل امشبی که شب تولدم است.

حالا ، همه شان رفته اند خوابیده اند.و من در جواب آن همه متن و شعر و پیام، فقط مینوسم، "سلام به همه.ممنونم از محبتتون"..و اشک میریزم..اشک میریزم و هیچ نمیفهمم چرا... 

/ 7 نظر / 17 بازدید
مریم روستا

تولدت مبارک و آرزوی بهترین ها...

مهدی

سلام تولدتون مبارک من فردا یعنی شنبه تهرانم. شاید تونستم بیام بیمارستان تا به خانوادتون هم تبریک بگم. این اشکاتو یا همونطور که گفتید یک بغض ادامه دار از گذشتست، شاید زمان شروعش از همون زمانی بوده باشه که دانه ی فهم در قلبتون و فکرتون کاشته شد توسط خودتون. و مطمئنا قلب آدمی وقتی جلو امواج محبت و احساسات قرار می گیره، میشکنه و بغض میاد تو گلو و دوست داره از چشماش همه ی اینارو تخلیه کنه و به یه حس قشنگ برسه. این همیشه وجود داره و اتفاق میفته. نسبت به اتفاقاتی که برامون میفته و یا اتفاقاتی که میبینمشون.

مهدی

خوش که نمیگذره

مهدی

سلام حالتون خوبه

مهدی

سلام هم میدیم جوابی نمیشنویم. معلومه کلا به وبتون سری نمی زنید. آرزوی سعادت و کسب دانش دکتری کمک لازم داشتید خبر کنید. قسمت تایپ و نگارش پایان نامه و اینا

مهدی

متاسفم و دریغا که نمی تونم کمک و التیامی باشم. البته که همینطوره، بخاطر همین هم اول سعادت رو آوردم و بعد دکتری رو. اولی باشه، بعدیش زیاد مهم نیست. گفتم شاید درگیر درساتون هستید شدیدا. پروژه هاتون در چه وضعیتی هستن؟ پدر و مادر گرامی خوب هستن؟ رخصت خدانگهدار

مهدی

گرامی و بزرگوار شما پستهاتون رو از حالت موقتی خارج کنید هرچی شد با من مسئولیتش پای من موقت و غیر موقت چه فرقی با هم دارن؟ اونی که باید می خوندش، خوندتش توانایی تون مشکلی نداره و کم نمیشه. تمرکزتون یحتمل به هم ریخته و کم شده. راحت باشین. پستاتونو علنی کنید