جان من عزم بخارا میکند...

تنها میروم به شنیدن از تنهایی. تنها مینشینم.تنها باز میگردم.به خودم در آینه تاکسی لبخند میزنم.بین گوش دادن به انعام و خواندن "شب های روشن" مانده ام.داستایوفسکی پیروز میشود.فقط اندازه چند صفحه. اتوبوس شلوغ است. یک خانم کهنسال، کلاهی با تور و پر و گل های مشکی را میکشد روی روسریش و غر میزند.اه اه میکند و از جلوی در کنار میرود تا بقیه سوار شوند. یک اتوبوس تندتر از ما که در خط ویژه ایم ، از خارج خط ویراژ میدهد و رد میشود.عقبش چند جوان نشسته اند جملگی با تی شرت های زرد و لب های خندان. دختری ایستاده کنار خیابان شلوغ شب و منتظر ماشین های عجول است که بهش راه بدهند. خانمی میخواهد رد شود.غر میزند که خانوم راه بدید.خودم را میچپانم بین دو تا صندلی و میگویم چجوری راه بدم ینی. میگوید این همه جا.یکم جابجا شید. میرود و من توی ذهنم دنبال جواب هایی میگردم که ندادم. دختری روی صندلی نشسته و هرچندوقت یکبار به من نگاه میکند. بچه ای پشت سرم ذکر مامانی مامانی گرفته.زن کلاه به سر باز غر میزند و به همه ارد میدهد که چجوری سوار و پیاده شوند. خانمی سرش را تکیه داده به پنجره و توی گوشی محکم حرف میزند.میخواهد ثابت کند که مهم است.که ادم مهمی است.که طرفش یک احمق است. از ... تا ... چقدر راه است مگر؟چرا نمیرسیم؟

میرسیم . کلاه به سر انگار از ناف اروپا سقوط کرده وسط لجنزارهای یک کشور بی نام و نشان آفریقایی. اه اه گفتن هایش را شروع میکند طول و تفصیل دادن :" من واقعا دلم بحال اونایی که هر روز با این اتوبوس میان سوخت.واقققققققعا.."انقدر  واقعا را با تشدید ادا میکند که فکر میکنم آب دهانش را روی صورتم حس میکنم.این هم به نوبه خود جالب است :فکر کردن یک حس!. بدبختانه پشت سر من است و راه جلو هم بسته است واگرنه خیلی میل دارم بیشترین فاصله ممکن را با او بگیرم.زیر لب فحش پشت فحش است که میدهد به حکومت.بعد دوباره با صدای بلند اعلام میکند "اینجا از زندان ...هم بدتر است." اسم زندان را میگوید.من هم همانجا چندبار توی مغزم دوره اش میکنم که حتما با ذکر نام ازش بنویسم.چیزی شبیه "تفلیس" است انگار.ولی مطمئنم که این نیست.حالا یادم نمیاید. یکی از دهنش در میرود که "چاره ای نداریم".او هم با لحن آدمی که قرنطینه شده در یک منطقه آلوده به ابولا یا گیر افتاده زیر باران بمب های زمین و هوای صهیونیست ها در غزه، تکرار میکند:" بعله...چاره ای نداریم.."! .دوست دارم برگردم نگاهش کنم و بگویم  زنیکه کلاه به سر، ما اگه نخوایم جمیع احساسات منفی تو راجع به هر چیزی را بشنویم باید چه کسی را ببینیم؟.نمیگویم. اگر گفته بودم که این عبارت را همینجوری وسط  زمین و هوا ول نمی ماند.حتما میرفت توی گیومه. همینطور که پیاده میشوم فکر میکنم چرا مانتو قهوه ایه رو نپوشیدم برای امروز. یادم میاید مامان یکبار به لحن سوال وار پرسیده بود زیادی کوتاه نیست؟.البته که نیست.ولی از بعد از آن  من هربار میخواهم بپوشمش معذبم. صف مسافران آماده بیرون رفتن، تاتی تاتی کنان جلو میرود. کارت میزنم و پیاده میشوم.بعد از آنهمه بوی عرق و دود، هوای آزاد غنمیتی است. و البته دیگر نشنیدن غرهای کلاه به سر. نزدیک امامزاده میشوم. گوش تیز میکنم. از لابه لای شلوغی های آن موقع شب ، هنوز میشود به زحمت شنید:" السلام علی علی ابن موسی الرضا..الامام اتقی النقی ..و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری..".نفس میکشم.فکر میکنم "میروم مشهد.خوب میشوم"

 

از جلوی ماهی های یخزده با دهان های باز و چشم های نیمه باز ،از جلوی برنج های  استخوانی و طارم رد میشوم.به کرِم ها و روزنامه ها و ساعت ها ، بیحال نگاه میکنم. نوبت به پیرزن میرسد. گوش تیز میکنم که بشنوم:" کمک کنید" به سیاق همیشه.نمیگوید.

رد میشوم...

/ 1 نظر / 4 بازدید
مهدی

احساس دلتنگی می کنم.