برای رفتن به جایی تقلا میکنم که میدانم نخواهم رفت.میدانم که راهم نمیدهند چون زنم و انجا مردانه است. میدانم که راهم نمیدهند چون "صاحب خانه" اصلی ، نمیخواهد. و من باور پفکیم را گرفته ام دستم و هر آینه انگار منتظرم که یا راهم بدهند یا باور پفکیم را توی مشتم له کنم و خیال وجدانم را هم راحت کنم که :" دیدی، من خواستم.خودش نخواست!" همه چیز همینقدر بچگانه است و من از دیشب که بعد مدتها صدایش زدم، همینقدر بچه ام. مساله ام هم اصلا ، او نیست.مساله ام صرفا این است که خودم را به ان خانه برسانم.حالا چرا؟من با این باور دست و پاشکسته پیزوری ، چرا برایم مهم است که پایم به آن خانه برسد؟اصلا دیدن پیرمرد چرا اینقدر برایم خواستنی است وقتی میدانم دیدنش را نه تاب میاورم و نه میتوانم استفاده ای از این دیدار ببرم؟

حسن ظن؟به کی؟ حالا حسن ظن و یک دقیقه بعد زیر سوال رفتن همه چیز؟و این بازی بی منتها ادامه دارد. دنبال "عینیت" چیزی میگردم که عینیتی ندارد.مستاصلانه چنگ میزنم به هر حشیشی.غریقم...

/ 0 نظر / 15 بازدید