مادر از دبی میگوید.از اینکه هرجایی یک بار رفتنش خوب است.میگویم:"دبی که چیزی نداره". بعد با خودم فکر میکنم به آدمهاییکه این مدلی زندگی میکنند که هر وقت دلشان میگیرد یا حوصله شان از تهران سر میرود، فوری یک بلیط دبی یا کیش یا مالزی یا ترکیه و یک چمدان و یا علی. ما اینجوری زندگی نکردیم.ما اینقدر اینجوری زندگی نکردیم تا من اینطوری شدم که پیشنهاد سفر اصلا جذابیت خاصی برایم ندارد.یعنی فکر میکنم معنی خاصی ندارد که هر از چند گاهی هی شال و کلاه کنی و دوره بیفتی دور دنیا. که چی؟مثل اینکه یک نفر را زندانی کرده باشند توی یک قصر پانصد هکتاری! حالا هر روز هم برود یک گوشه کاخ گشت و گذار کند.چه فایده؟زندانی ، زندانی است. مهم این است که او میداند زندانی است .و میداند که دنیا بزرگتر از کاخ پانصد هکتاری اوست. آنوقت اگر زندانی عاقلی باشد، زیاد با این گشت و گذار ها حال نمیکند.حالا گیریم پانصد هکتار هم کم مساحتی نباشد.  یادم میاید م.م میگفت : "شما ممکن است کل عمرتان توی ایران زندگی کنید و اصلا هم به فکرتان نرسد که بروید دنیا را بگردید.اما همین که ممنوع الخروج شدید به هر دلیلی، آنوقت میبینید که چقدر بال بال میزنید برای خارج شدن از ایران! در حالیکه تا قبلش که ممنوع الخروج نبودید، اصلا عین خیالتان هم نبود". حالا حکایت ما است و این دنیا. هرجایش برویم همین است دیگر.حالا رنگ و لعابش ممکن است فرق کند.مثلا برویم ترکیه چندتا خانوم ببینیم بی حجاب.بعد مثلا برویم ببینیم یک مسجد هست.کمی آنطرف تر هم یک بار هست.و همه دارند کنار هم زندگی میکنند بی مشکل.یا مثلا برویم دبی .برویم توی آکواریوم با لباس غواصی بچرخیم.یا برویم آن جایی را ببینیم که میگویند نماد شهرهای بزرگ کل دنیا را عین خودشان تویش درست کرده اند.خوب این ها خوب است.ولی این ها هیچ کدام این واقعیت را انکار نمیکنند که تهش ، اول و آخرش، همه این جاها، بخش هایی از همین دنیای گرد توپولو است که دور خودش میچرخد.

روح آدم زرنگ تر از این حرف هاست.روح آدم میفهمد که ممنوع الخروج شده.بال بال میزند..

 

 

 

*

پ.ن:و زنده رود جان، صد البته که در طی یک فرآیند نگریستن کاملا متفاوت به کل این پست، میتوان نتیجه گرفت که بنده یک افسرده حال به تمام معنایم که اینطوری فکر میکنم و واقعا وضعم خراب است.انتخاب با خودت.البته من که میدانم انتخابت چیست :)

پ.ن 2: این عکس رو هم اتفاقی توی دوربینم پیدا کردم و گذاشتم اینجا.بعد گفتم یه ذره سعی کنم مثل یک وبلاگ نویس با شرافت رفتار کنم .برگشتم و الان مثلا توضیح نوشتم دربارش!

/ 1 نظر / 19 بازدید
مهدی

وبلاگ نویس با شرافت چطور رفتار می کنه؟ میشه بهش به عنوان بیماری افسردگی نگاه کرد. و یا جور دیگری دید. انگار داری خودتو غول میزنی و شایدم داری اوج می گیری و بال میخوای. منم خیلی چیزای کمی هستن که خیلی روم اثر میذارن، مخصوصا تو قسمت شاد شدن و تفریح و اینا. خیلی کم. بعضی موقع ها یه آهنگ غمگین از یه آهنگ خیلی شاد، شادترم میکنه.