چای میریزم و باقلوای کوچکی را کنارش میگذارم.چارتار های دسک تاپ را میریزم توی پلی لیست.این یعنی که میخواهم همه شان پشت سر هم فقط بخوانند واگرنه اهل اینجور اصولی کاری ها نیستم.شروع میکنم لباس های چند روز مانده روی تخت و وسایل رها شده روی کمد و تیر و تخته های چپانده شده توی اتاق را سر و سامان دادن.تحمل این بازار شام را بیش از این ندارم.دلم میخواهد هرچه سریعتر ظاهر اینجا یک تضاد فاحش با درونم پیدا کند.پس تمیزش میکنم.دستمال گل منگلی مادر را تر میکنم و میفتم به جان میز.یکبار.دوبار.تمیز تمیز شده ولی دل من همچنان سابیدن میخواهد. بلند گو را میگذارم روی آخرین حد ممکنی که مطمئن باشم هم به قدر کافی بلند است و هم کسی را به اتاق نمیکشاند بابت تذکر.پلی را میزنم.همه شان پشت سر هم میخوانند.اما دردی از من دوا نمیشود.

بین گریستن و نوشتن، نوشتن را انتخاب میکنم. با اینکه میدانم چاره کار گریستن است.  از آن زمان هایی است که نمیتوانم به خودم حق گریستن بدهم. میتوانم بنویسم.آسمان و ریسمان بهم ببافم و خودم را، خود واقعیم را، همه آنچه در من میگذرد را، مخفی کنم پشت واژه هایی که مرا انگونه که میخواهند به تصویر میکشند. هنوز به نوشتن معتقدم.شاید چون جز این اعتقاد، چاره ای ندارم. درست مثل کسی که جز "گریه" سلاحی ندارد. دعای کمیل را هم گاهی باید از نو نوشت برای آدمهایی مثل من. ارحم من راس ماله الرجاء...و سلاحه "الکتابه" لابد! آن تکه اولش را چه؟ان را هم باید تغییر بدهم؟راس ماله الرجاء؟ چه شده زهرا؟ گل سرسبد داراییت هنوز امید هست یا نه؟

واژه ها نگاهم میکنند.دوست دارند ببیارند اما قحطسالی است. من هم دوست دارم ببارم اما لذتی در فرو دادن بغض هست که در هیچ گریه ای نیست! آه از اینهمه شطحیات! مزخرف محض است و تو وازه پرداز بی جراتی بیش نیستی. جرات نداری خودت را اینجا بنویسی.حتی اینجا.تو جرات نداری خودت باشی زهرا. تو وقایع زندگیت را با "ماجراها" و "واژه ها" کادو پیچ میکنی.تو جرات نداری گریه کنی چون میترسی که با گریه کردن فرو بپاشی.هر چیزی میگویی .که فقط نگویی که در آستانه خم شدنی و از خم شدن هراس داری. تو از نوشتن ضعف هایت وحشت داری چون فکر میکنی تو را در حد یک آدم عادی تنزل میدهند.عادی! آدم عادی! دروغ میگویم؟میخواهی برویم سر مقوله زیبای پیش نویس؟میخواهی الان سوال پیچت کنم که چندبار نوشته های بی زبان را بعد نوشته شدن..

بس نمیکند. یکی در من با من دعوا میکند.یکی در من، از دیروز فقط یک جمله را تکرار میکند. "هرگز از بار این فکر خلاصی نخواهی یافت .تا ته عمرت".این من شکنجه گر من هنوز زنده است در حالیکه من فکر میکردم مرده. خودم را میکشم به سمت زندگی.زندگی بی شوق، زجر آور است.گل سر سبد داشته هایم حالا چیست؟ امید را گم کرده ام. نبض روحم کند میزند.کند..

ارحم من راس ماله الفقر..

ارحم من راس ماله الجهاله...

ارحم من راس ماله الوحده ...

/ 1 نظر / 16 بازدید
مهدی

زهرا خانم گرامی ما هم تموم کردن ارشد رو. حالا خونه نشین هستن فعلا. فک کنم برای رشته ای که خوندن در شهر ما(زنجان) کاری پیدا نشه مگه اینکه خودشون یه راهی پیدا کنن و فعالیتی انجام بدن. دارم فک می کنم که ایشون چه فعالیتی می تونن شروع کنن اینجا. هم مفید و هم دارای کمی درآمد. رشته ی ایشون عربی بوده. ارشد عربی از دانشگاه تهران. حداقل باید برای کسانی که در چنین دانشگاه هایی تحصیل کردن یه پیشنهادهایی داده بشه بعد از فارغ التحصیلی. شاید داده شده من خبر ندارم.