امروز یک پیرمرد افغان، برایم از قندهار و هرات گفت.و از انجیرها و انگورهای دیار روح پرور افغان ها، که از شدت شیرینی نمیشود خورد. از آبهای جوشان دیارش گفت که از بس از املاح معدنی پر است، نمیگذارد چشمهایت ضعیف شوند. و من برق دلتنگی را در چشم های به غایت پر صلابتش که به رنگی بی نام بودند، دیدم. پیرمرد، سی سال بود که جلای وطن کرده بود. 

امروز یک پسر جوان افغان،گم شد توی گلخانه اربابش.و وقتی برگشت، برایم  دسته گلی ساخته بود از گلی که نامش را نمیدانم. دسته گل کوچکی از آن گل های لاله گون "محجوب" و رویایی.  و من ، غرق شدم در عطر سحر آمیز آن گل ها و فکر کردم:" حتی میتوانم عاشق کسی شوم که چنین گلهای ریز نازی هدیه ام کند!"

امروز،برای چند لحظه،فقط چند لحظه، با خودم فکر کردم:" یک روز اگر تو نباشی و من باشم،خاطره همین یک صحنه قدم زدنت میان گندمزارهای خیس سبز و آواز دهاتی خواندنت با آن صدای اعجاب آور، قادر است دیوانه ام کند." و چشم هایم را بستم به روی آن تصویر.صدایت توی گوشم پیچید .و وحشت نبودنت را پس زدم. وحشت نبودنت، هرچقدر که بدانم "کل من علیها فان"...

امروز، سوله، گندمزار، سگ های باهوش نگهبان، ماهی های خفته در اعماق حوضی گل آلود، ردیف گلخانه های شیشه ای و نایلونی.

و خدا.

/ 1 نظر / 23 بازدید
مهدی

حالا حالتون چطوره؟