فکت های زندگیم را میچینم جلوی چشمم: مهلت تحویل بیست  و سوم نیست.یازدهم است.چطور و چرا فکر میکردم بیست و سوم است؟نمیدانم.مغز آدم ظاهرا توانایی این را دارد که برای کاهش اضطراب و بار فکری، حتی تاریخها را جعل کند.مغزتان هرکار قادر است بکند که در زندان خوش خیالیتان بمانید، اگر مغز وفاداری باشد..قرار بود فقط به فکت ها بپردازم بی هیچ تحلیلی. فکت دیگر این است که حسود شده ام. نبودم. اگر هم بودم خیلی کمتر و زیرپوستی تر از اینی بود که الان مچ خودم را درباره اش گرفته ام. فکت وحشتناکی است چون منِ "آگاهم" از دلیل پشت پرده همه چیز باخبر است.چون من آگاهم دست از اینهمه آگاهی بر نمیدارد. چون میدانم دلیلش چیست که حسود شده ام.که خبر موفقیت های پشت سرهم دیگران آزارم میدهد.

- هی..تو.."فقط فکت ها"!

باشد.فقط فکت ها.اما آیا این هم یک فکت است که خبر بمب گذاری داعش در کاظمین، ذهنم را به سرعت میبرد به سمت او و با نگرانی از بابا میپرسم :" ینی به کربلا نزدیک شدن؟" و بابا میگوید :" توی کربلا که هستند.توی بغداد هم هستند.از خودشونن دیگه.فقط هنوز دست به عملیان نزدن.." این فکت وحشتناک تر است یا فکت حسود شدن من ؟ نمیدانم.یادم به خواب چند روز پیشم میفتد که تویش، موهاش رنگ حنا بود و بلند و لَخت، دورش ریخته شده بود. یادم به این میفتد که توی خواب از خودم پرسیدم :" چرا حنایی؟" و خود تحلیلگرم که حتی توی خواب، بیدار است جواب داد :" مثل حبیب...مثل بریر..مثل باقی پیرمردهای کربلا که خضاب کردند تا دشمن از سپیدی مویشان دلشاد نشود ..." پیرمرد نیست.جوان است حتی.اما تازگی ها هربار که دیدمش ریش و موی سپیدش بیشتر شده. بیدار که شدم، مات ومبهوت بودم. میدانم که میخواهد برود و به احتمال زیاد هم میرود. میدانم که من هیچکاری نمیتوانم بکنم که اینجا نگهش دارم چون من نقشی توی زندگی او و تصمیماتش ندارم. من حتی نمیتوانم مراتب نگرانیم را به او ابراز کنم.چون it is not my place to say thatباشد.اینهم فکت های دیگر زندگیم.فکت پشت فکت..چقدر مزخرف اند فکت های زندگی.به چه دردی میخورند ؟چرا باید ازشان نوشت؟

باید ازشان بنویسم چون باید زندگی کنم.باید بین همین فکت ها زندگی کنم.با این فکت که مهلت تحویل پروژه ها یازدهم است و من بیش از یک ماه است دارم وقت تلف میکنم، باید کنار بیایم. با این فکت که آدمی که پنج سال است توی زندگیم اینهمه تاثیر گذار بوده و اینقدر دوستش دارم، ممکن است همین روزها بی حتی یک خداحافظی ساده از من برود و دیگر هرگز نبینمش. این یک فکت است که حسود شده ام.که زیاد شدن دیگران و کم ماندن خودم، میترساندم. و تازه هزاران فکت دیگر هم هست که نمیتوانم اینجا بنویسم.

میخواهم چشم در چشم فکت های زندگیم شوم و باهاشان زندگی کنم.

 

پ.ن: فکت همان "واقعیت" است.چون ما خیلی خارجی هستیم مینویسیم fact و میخوانیم فکت.

/ 6 نظر / 15 بازدید
مهدی

کدوم خارج؟ کجای خارج؟

مهدی

فرق داره، یکی از سمت راست فرق داره، یکی از سمت چپ. بعضیا مثل من فرقشونو سعی می کنن گم کنن. بعضی وقتا آدم به یه نتایجی میرسه، یا یه چیزایی رو یاد میگیره، و دو هزاریش میفته که فلان جا که این حرفا رو گفته، اشتباه کرده و خودش رو کوچیک کرده و یا کم لطفی کرده و یا کم عقلی و بی دقتی. از این نوع حرفا و نوشته ها به شما زدم و تو زنده رود نوشتم. شما هم لطف کردین و چیزی نگفتین هر هر چند من زیاد خوشم نمیاد، البته تحملم هم کمه کسی ازم ایراد بگیره و زود ناراحت میشم ولی ناراحتی یه حالت طبیعیه و مشکلی باهاش ندارم. متن جدیدتون هم که این مسئله رو کمی مطرح کردین و .... سلامت و سر به راه باشین

مهدی

ممنون از لطفتون به خودم نگرفتمش.منظورم اون نبود. منظورم کامنتهایی که میذارمه. خدانگهدارتون

مهدی

واقعا سخته. دیوانه کنندست گاهی. دیوانه کنندست از بیشتر جهات. باید چشامو دربیارم یا یه راه حل دیگه، تا هیچ زن و شوهری رو نبینم(مخصوصا زوج های جوان) یا هیچ دختری رو. هم این کار دیوانه کنندست و خسته کننده که سریع نگاتو برگردونی(حالا حساب کن روزی 100بار این کارو انجام بدی).

دختره روستایی

" فکت " های زندگی منم ی چن وختیه با خیال قاطی ششده! ب نظرم اینروزا ادما ب رویا بیشتر نیاز دارن تا واقعیت... من مثه شوما نمیتونم با فکت هام کنار بیام[نیشخند]

مهدی

ظاهرا دورانی که الان توش زندگی می کنیم، از سخت ترین دوران هاست از نظر مسائلی که مربوط میشه به عامل جنسی و اینها. یعنی از این بدتر و سختتر هم وجود داشته؟