روز نوشت:

امروز از صبح کامی را روشن کردم.تلاشی مذبوحانه در جهت درس خواندن.نشد. اول خانواده سیمپسون دیدم که شاد شدم بسی.بعدش الهه آمد.روز آمدنش را گذاشته چهارشنبه ها به هوای کسا. تا ظهر از سرخوشی زیاد نمیتوانستم بنشینم سر درس. ظهر ماکارانی گیاهی درست کردم.غذاهای مانده یخچال را هم گذاشتم بیرون جهت گرم کردن.بعد دیدم باز زیادی سرخوشم.نمیتوانم یکجا بنشینم. اتاقم را تمیزکردم.آمدم جاروبرقی بکشم دیدم مورچه ها ضیافتی دارند.کنسل شد. بعدش ناهار خوردیم.بعدش یک ربع خودم را توی اتاق سرده پیچیدم لای پتو و بین خواب و بیداری سیر کردم.بعد بیداری کامل. بستنی.کسا. نماز عصر .بعد دیدم به دانشگاه تهران نمیرسم.الهه گفت میرسی بیا برو.ولی نرفتم.فکرش را بکن.بکوبی بروی تا دانشگاه تهران و خدای نکرده بعد یک هفته توی سر خودت زدن ، مشکلت با دیتاهای پروژه حل شود!چه حرف ها!بعدش آدم بابت چه هی بیاید اینجا غر بزند؟؟ اصلا فکرش هم یکجور بدی نچسب بود.عوضش زدیم بیرون با الهه. هوا اولش بهاری بود.بعد به تدریج بس ناجوانمردانه سرد شد.آن وسط مهدی زنگ زد و یک تن لرزه حسابی به الهه داد بابت امتحان آناتومی عارفه(و نویسنده این سطور در این شب کریسمسی به هیچ وجه قصد ندارد درباره هویت این اسامی توضیحی بدهد!) بعدش زنگ زدیم به عارفه که ببینیم خبر چقدر صحت دارد. عارفه جواب نمی داد. جریان به شدت پلیسی بود. اضطراب غریبی  در سرمای هوا موج میزد و ما در حالیکه سخت درگیر این مقوله بودیم که برویم ذرت بخوریم یا بستنی یا کیک خامه ای و یا به یاد بیاوریم که آمده ایم پیاده روی و طبیعیش این است که آدم وقتی میاید کالری بسوزاند، اگر هم کالری نمیسوزاند، لااقل دردی به درد کالری های موجود اضافه نکند،و در حالیکه  گزینه رستوران چینی هم روی میز بود(میز سیار بود.با ما راه میرفت) و  در اینجا من کاملا بی اعتنایم به اینکه الان این جمله ام چیزی است در مایه های هزارپا،عارفه بلاخره جواب داد و  خیالمان را راحت کرد که راوی سنی بوده و امتحانش را خیلی هم خوب داده! خدا همه مرضای اسلام را شفا عنایت کند.الهی آمین.تا نزدیک ونک با پررویی تمام رفتیم.در آستانه یخ زدن. آخر دیدیم هوا از ما پررو تر است.من صورتم داشت از سرما میسوخت.الهه هم سردرد شده بود.  جدا شدیم . با اتوبوس برگشتم.

از وقتی برگشتم باز به دلیل سرخوشی بیش از اندازه نمیتوانم درس بخوانم.کتاب تکراری را باز خوانی کردم .دوباره.بهتر است بگویم "باز باز باز...باز" خوانی! بعد فیلم دیدم. بحث مامان و زبان را داشتیم دوباره که بحث بسیار مفرحی است و در این مقال بدان نمیپردازم. بعد جزوات اسپیچ را پهن کردم جلوی رویم. ولی میدانستم که نمیخوانم ابدا.آرشیو مکشوف را کمی زیر و رو کردم.صداهای جلسه آخر کلاس آف را ریختم روی لب تاب که بنشینم پیاده سازی کنم.نکردم.بعد از کمی غر زدن در باب اینکه اینها چرا شب تولد پیغمبرشان اینقدر خشک و خالیند و مثل ما مولودی ندارند (!) ، بی بی سی جواد کرمی نشان داد.نخبه ای که ساز می سازد. من باز غرق شدم توی دنیای موسیقی. بعد نماز.بعد دوباره ولگردی.بعد رفتم فیلتر شکن دانلود کنم که آیدا بخوانم چون صبح که با کامی بودم دیدم پست جدید نوشته و چون میدانستم امروز از آنروزهاست که به پست جدید آیدا تا آخر شب نیاز پیدا خواهم کرد، صفحه را بستم که نخوانمش. فیلتر شکن روی لب تاب نصب نشد. من هم الان آدم روشن کردن دوباره کامی نیستم به هیچ وجه. الان هم که خدمت شما هستیم و بسی مشعوف.

نمیدانم چرا در این دو حال نمیتوانم درس بخوانم : افسردگی.سرخوشی. چیز دیگری که هیچوقت نفهمیدم این است که چرا فرکانس تکرار این دو حال در طول ترم تحصیلی اینقدرررر بالاست :)

کریمس مبارک زنده رود!

*

دو جمله از ابتدای این متن را امروز پاک کردم.خواستم قالب جدیدم، حرف منفی نشنود همین اول کاری!

/ 4 نظر / 27 بازدید
خودم!

کامی را روشن کردم آخرش.ولی پست آیدا خیلی طولانی است. حوصله اش را ندارم! راستی زنده رود، یکی هم میگفت "حوصله ندارم، شیطان است".یعنی فکر نکن که نمیدانم این چیزها را!

مهدی

شما همه چی رو می دانید. کریمس چیه؟ که مبارکه (نگو که نفهمیدم منظورت کریسمس نبوده) سرخوشی آدمو از زمین جدا می کنه چه برسه به کتاب و این چیزا که خاصیت مغناطیسی هم قطبی رو با آدم دارن.

مهدی

امروز جاتون خالی، یه شاعر جوون اومده بود خونمون به اسم ناصر دوستی. این تایپ کردن من رو با آدمای خوبی دوست و آشنا کرد هر چند من اصلا بلد نیستم اجتماعی باشم و نگه دارم دوستامو و باهاشون درست برخورد کنم و بسیار تعارفی و مزخرف گفتارم. نشستیم تایپ کردیم شعرارو. منم ازش سوالامو در مورد شعر گفتن و این چیزا پرسیدم. نمیدونم بخاطر حیا و کم رو بودنش ازم مستقیما نمیخواست که فلان کارو انجام بده یا رفتار من طوری بود که اونو به این سمت سوق میداد.

مهدی

قاب جدید مبارک.این تغییر نشانه ایست از سرخوشی هایتان خانم محترم؟ تولد منم مبارک