سه ساعت مانده به اولین سحر. و میدانم که بزودی سه ساعت مانده خواهد بود به آخرینشان. رمضان از آن ماه هایی است که زود میگذرد. یعنی زود گذشتنش کاملا محسوس است. و بیاد نمیاورم آخرین باری که برای تمام شدن رمضانی روزشماری میکرده ام کی بوده.

امروز ، پربار بود.و این همه رزق علمی و معنوی برای کسی مثل من ، عجیب به نظر میرسید. من خدا را فهم نمیکنم و همیشه پر از سوالم.ولی گاهی میبینم که انگار کسی، از جایی دارد پیغامی برایم میفرستد.راحت نمیگویم که او خداست.ولی لااقل حس میکنم که تنها نیستم.که این دغدغه های کله خورم انگار شنیده میشوند.دانسته میشوند.و این مایه دلگرمی است.

امروز توی کلاس، بهتر از همیشه خودم را گفتم.خیلی برایم راحت تر شده بود.و م.م هم وقت ویژه گذاشت.نمیتوانم جلوی این فکر را سد کنم که "چون میدانست میخواهم وسط کلاس بروم.و وقتی دید نمیروم و کلاسش را مقدم دانسته ام به کار دیگرم، تصمیم گرفت تشکر ویژه ای به عمل بیاورد!" ولی خوب حتی این انگیزه اش برایم قابل درک است. اصولا از آن آدمهایی است که هرکار بکند ، من راهی برای درکش پیدا میکنم.و کاش با همه آدمها اینطوری بودم.

امروز م ، یکی از نوشته هایش را خواند.و همه گیج میخوردند در فهمش.من نه اینکه کاملا فهیده باشم، اما لذت عمیقی بردم از پیچیدگی فکرش. و یکدفعه به خودم آمدم و دیدم که دارم از خودم سوال میکنم "آیا ممکن است کسی این افکار را داشته باشد؟کسی که مهندس است و اتفاقا کامپیوتر خوانده  و در عین حال اینطوری مینویسد و اینطور فکر میکند ؟" از دریافتن اینکه "ممکن است"، دچار حس خوبی شده بودم.اینکه کسی به این نقطه برساندت که خیلی هم در این دنیا تنها نیستی، به خودی خود ، خوب حسی است.

بعد از کلاس ، به طرز شگفتی به خانه فاطمه رسیدم. برایم مثل خواب و خیال بود که اینقدر سریع توی تهران بی در و پیکر، بتوانم از یکجای دور برسم به یک جای دور دیگر! اما شد. و بودن در جمع بچه ها و در کنار آف، لذتی دارد که قابل بیان نیست. خ بود. همه بودیم.کنار هم."تکه ای از بهشت". با وجود همه تفاوت ها.دیدن اینکه خ اینقدر تفاوت کرده.ولی هنوز کنار ماست.دیدن چیز نادیدنی که همه مان از وجودش باخبریم.دوباره دست در دست گرفتن ها.دوباره تجدید عهدی نانوشته.آف خسته بود.ولی در کنارمان ماند.انگشترهایش را نشانمان داد و داستان ها از هر کدام گفت.بعد از بهشت گفت.از خصوصیت جمع های بهشتی.اینکه :" وقتی همدیگر را میبینند، سرشار شعف میشوند.اینکه نسبت به هم هیچ کینه ای ندارند.و اینکه به هم "سلام" میدهند.یعنی که تو از من در امانی..." و بعد قانعمان کرد که ما بهشتی هستیم:) که اینقدر همدیگر را دوست داریم.که اینقدر نسبت به هم بی کینه ایم.و از دیدن هم شادیم.و بعد دست در دست هم تجدید عهدی دیرینه کردیم. قشنگ بود. و من، این منی را که توی این جمع "حادث" میشود(یا شاید ظهورش حادث میشود) عجیب دوست دارم.منی شاد.منی آرام.منی که روی ابرهاست.که کم و زیاد زندگی برایش بی معنی است.منی که گریه میکند(و در باقی مواقع این کار چقدر برایش سخت است).منی که میخندد. گوش میدهد.می آموزد.و سوالها...و سوالها چه عجیب محو میشوند.راحتم میگذارند.نه اینکه نباشند.میدانم که هستند.ولی این حس را پیدا میکنم که فعلا در این موقعیت مکانی و زمانی، هیچ دغدغه ای ندارم.و هرآنچه میخواهم، هست.این حس ، بینظیر و کمیاب است...

/ 2 نظر / 14 بازدید
سلامتی

تو را [مرا] ز کنگرۀ عرش می زنند سفیر...

مهدی

ای عاشقان ای عاشقان.......