.

"نمیخواهم ازدواج کنم" و خودم میدانم که حالا این جمله چقدر مزخرف است.ازدواج..ازدواج...این کلمه مثل شبح اپرای پاریس یکسره در اپرای زندگی من میرود و میاید.مثل این خورشید که ماندن پشت ابر را حتی برای چند ساعت بیشتر تاب نمیاورد. حتی بعد از این همه وقت که آسمان نباریده. این خورشید زیادت طلب!

ازدواج.یک امر طبیعی.که باید مدتها قبل اتفاق میفتاد.و حالا هرچه میگذرد سخت تر میشود. و بدترین قستمش موج انرژی های اطرافیان است.نمیدانم همه جای دنیا اینقدر همه به کا هم کار دارند؟

ازدواج.یک امر طبیعی.مثل خوردن و خوابیدن.مثل نیاز به  هوا. چرا اینقدر از این امر طبیعی فراریم؟چرا حتی پیش کشیده شدن بحثش به هم میریزدم. مگر بقیه ای که تن به این امر طبیعی داده اند شاخ داشتند یا دم.خوب ازدواج کردند با یکی از همین هایی که هست. یکی از همین ها.یکی مثل همه یکی های دیگر. و به خودشان گفتند :"خودم هم یکی هستم مثل همه یکی های دیگر.مگر خودم چه چیز خاصی هستم؟" به این ترتیب ازدواج کردند.حالا هم میبینشان و میپرسی :"خوشبختی"؟ اکثرا جواب خاصی برایت ندارند.الا اینکه "امری طبیعی" است و "باید " اتفاق بیفتد. و من این "باید" را درک نمیکنم.به نظر من "عشق" باید است."دانش" باید است."شادی" باید است. "ادراک" باید است. "خنده" باید است."برف و باران" باید است."هوای پاک" باید است. یک دوست خوب باید است.اما ازدواج...چرا در ذهنم ازدواج هیچ ربطی به این "باید" ها ندارد؟ ازدواج در ذهنم "باید " نیست."قرارداد" است.مثل اینکه با یکی قرارداد ببندی خانه اش را بخری یا خاته ات را بخرد. ازدواج "تحمیل" است. "دست و پا گیری" است.بسته شدن به بند رابطه ای که راه خلاصی ازش نداری مگر اینکه به حال مرگ بیفتی. تازه بعدش هم مطلقه ای و هزار دردسر تازه . خوب واقعا چرا؟؟؟

عجیب است؟بچگانه است؟مزخرف میگویم؟بگذار بگویم.الان دلم میخواهد سر همه عالم فریاد بزنم.تقصیر من نیست....

/ 0 نظر / 2 بازدید