آسمانت ، عجیب می بارد امشب. امشب قطره ها، نمیشینند روی زمین، فریاد میزنند توی گوش زمین...امشب قطره ها آنقدر درشتند، که معلوم است به قصد "شست و شو می آیند"...شر شر باران امشب، آواز توست توی گوشم. به شاخه ها فکر میکنم زیر این باران.خیالم پیش شکوفه های نورس بهاری است که این باران شیدا بر آن ها می بارد.خیالم پیش آن شکوفه های ناز جوان و خام است و این نهیب "الله الذی خلق السموات و الارض " تو در گوششان...این تقارن خامی و پختگی...این شیدایی مدام بهار...

امشب فکر میکنم که بهار، یعنی سفره گسترده تو. یعنی یک اتد کوچک از رمضان. دعوت نامه عام . استقبال تو. آدم نشاندن تو بر سر سفره ات. دست نوازش کشیدن روی سر همه شان..امشب به خودم فکر میکنم و به تو. به گمشدگی مدامم در اوج ظاهر بودن تو. به نمک خوردن و نمکدان شکستن هایم.و باز، بار عام تو...امشب فکر میکنم پناهنده شوم از تو به سوی خودت.از من به سوی تو..اصلا همین مفهوم پناه دادن ، مفهوم به غایت قشنگی است..همین پناهنده شدن.که ول کنی همه گیر و گورهای خودت را. آقا اصلا من سیاه و چرک و هردمبیل هستم که باشم. ول کنی. نگاهت را از خودت ببری.بچرخانی سوی او. امشب فکر میکنم به یوسف. قول لطیفی شنیده بودم که میگفت در پایان سالهای قحطی، ذخیره غذایی تمام شد.و مردم ماه ها با "نگریستن" به چهره یوسف سد جوع میکردند. منطق و حساب کتاب های معمول را باید کنار گذاشت موقع شنیدن این جمله.باید رفت در یک چهارچوب دیگری و از آنجا نگاه کرد. در آن چهارچوب همه منطق ها و منطقی های ما، اتفاقا مسخره است. آنجا منطق، تعریف دیگری دارد...بعد دارم فکر میکنم به خودم بین آن مردم. فکر میکنم ژولی پولی و گرسنه باشی و چهره یوسف ببینی از دور...چه میکنی؟ می ایستی به فکر کردن و متر کردن فاصله ها؟ خیر..گرسنه ای، میدوی...اصلا مگر میشود به سوی یوسف ندوید؟ بعد سرشار ذوق و غرور میشوم.فکر میکنم توی آن شرایط، ژولی پولی ها هم لابدحس غرور داشته اند. یوسف را "خودی" می دانسته اند. این هنر یوسف بودن است خوب. هر کسی خیالات برش میدارد که یوسف هم شأن اوست.نیست که.ولی یوسف این اشکالات شناختی آدمها را اصلاح نمیکند. یوسف آمده که آدمها را عاشق کند.نیامده که خط کش بگذارد و ناظمشان باشد...

بروم زیر باران. نه این متن به سامان میشود امشب. نه من.نه این آسمان...

/ 4 نظر / 35 بازدید
مهدی

سلام مثل لوله ی پشت بام، ظرفیتی نداشتم برای کشیدن بارانت به درونم، و مثل لوله ی حیاط که راهنمای آب باران بوده به بیرون، بیرون کردم تمام قطره ها را. کمی که آفتاب بزند، این چند قطره هم بر آب می شوند

مهدی

یه مقدار سردرگمم یا به قولی قاطی کردم گاهی حس می کنم خواب دیدم که پست جدید گذاشتید. آخرشم نمی فهمم چی به چی شده.

مهدی

کدوم نوشته ها خواهر ذهنم بسیار درگیر مسائل دیگریست متأسفانه. سردرگمی شدیدتر. تا آخر تابستون خیلی چیزا معلوم الحال تر میشن و نفس راحتی می کشم. میرم دنبال کارای خودم. امیدوارم. دعام کنید لطفا فردا هم یه سر مزاحم میشیم تهران خدمتتون. تا جمعه تهرانیم. بعد از اینکه یه کوه پیمایی مختصری با پسرخاله بکنیم جمعه صبح، دوباره میرسیم خدمت خونمون. سلامت و شاد باشین.

مهدی

مورد داشتیم دختره رفته تو صف نونوایی، شاطر بهش گفته کسی جلوتر از شما هست؟ دختره گفته نه! من بچه اولم ولی الان میخوام درسمو ادامه بدم! . . میگن شاطره رو خودش کنجد پاشیده و پریده تو تنور!