"شیفلیا" برای من که عادت دارم از هرچیزی ماجرا بسازم، یک دوست به تمام معنا شده بود.تجربه بی سابقه ای بود داشتن یک "گیاه" . من قبلا هرگز از این کارها نکرده بودم.این بار هم من نبودم که از این کارها کردم.دخترخاله ام بود که شیفلیا را برای تولدم هدیه آورد. و از آن به بعد بود که  تازه فهمیدم داشتن یک موجود زنده در کنارت یعنی چه.گیریم حالا دعوای اساسی هم باشد بین فلاسفه و زیست شناسان  که آیا گیاه یک موجود زنده است یا خیر. شیفلیا برای من اوج زندگی بود. میشد که باهاش حرف بزنم و میشد که دقیق بشوم به تغییراتش نسبت به اتفاقات مختلفی که می افتاد.دنبال نشانه های غم و شادی بگردم در حالت و رنگ و روی برگ هایش و خلاصه دنبال هر راهی که دوست بودنش را برای خودم هرچه محرز تر کنم.حتی برایش اسم اختصاری "شیفلی" هم ساخته بودم که خودمانی تر شویم.

از یک جایی به بعد اما، نمیدانم چرا شیفلی شروع کرد به پژمرده شدن. برگ هاش هر روز بیشتر از قبل زرد میشدند و کارم این شده بود که روزی چندبار برگ های زرد را با غصه جدا کنم و زود جایی گم و گور کنم تا نبینمشان. مثل هر مصیبت دیگری، در مرحله انکار به سر میبردم و نمیخواستم باور کنم که گیاه عزیزم رو به موت است. چندبار حتی حالش بهتر هم شد و انگار برگ هاش جان تازه گرفتند.ولی بعد از مدتی بیماری بر میگشت و دوباره برگ ها شروع به زرد شدن میکردند.آنقدر غصه دار بودم که میبردمش جاهای دیگر خانه میگذاشتم که مردنش را نبینم. اینهمه وابستگی به یک گیاه هم عجیب بود..

بلاخره پذیرفتم که شیفلی من  دارد میمیرد.یک روز سرد زمستانی، بابا آمد و بی سر و صدا شیفلی را برد به حیاط  .من هم دیگر هر گز سراغش را نگرفتم. دوست داشتم در ذهنم همیشه همان تصویر سبز و زنده اش باقی بماند و حالت محتضر روزهای آخرش را ندیده باشم.

فکر کنم یک سال گذشت.شاید هم کمتر.یک روز زمستان بود که بابا با شوق امد و گفت:"چه نشسته ای که شیفلیات "شولون" کرده ".این اصطلاح باباست برای وقت هایی که گیاهی به بار مینشیند و برگ میدهد. شیفلی هم رفته بود کنار دست باقی گیاهان گلخانه  کوچکی که بابا هر سال برای معدود گل و گیاه های حیاط درست میکند. رفتم دیدمش. باورم نمیشد.سبز، سر حال، با برگ هایی که از شدت شادابی برق میزدند و حالا حتی رنگ به رنگ هم شده بودند.جشنواره بی نظیر رنگ های سبز مختلف .رنگین کمانی از  رنگ های تم سبز که روی برگ ها کشیده شده بودند و هر برگ را منحصر به فرد میکردند.و این چیزی بود که حتی وقتی شیفلی را توی اتاقم داشتم، هرگز ازش ندیده بودم.نشستم برگهاش را ناز کردم و کمی قربان صدقه اش رفتم و کمی درددل کردم و از روزهای فراق نالیدم. شیفلی هم گوش داد و خندید و خلاصه خاطره تلخ روزهای احتضارش کم کم برایم رنگ باخت.

حالا گاهی حتی نمیشناسمش بس که زیبا شده .آبش میدهم و پیش خودم فکر میکنم:" گیاهی که رو به موت بود، جان گرفت و اینطور زنده شد" . و اینگونه بود که ما نتیجه گرفتیم که  "دوری از ما و دوستی با ما ، حتی حال شیفلی های رو به موت را خوش میکند!"

/ 4 نظر / 16 بازدید
مهدی

ما هم قبلنها گیاه نگهدار نبودیم. علاقه مند بودیم ولی پا نمیذاشتیم جلو. بعد از اینکه کوچ کردیم به خانه ی فعلیمان، گیاه هم نگه دارشدیم. ولی مثل گیاه خانم شما، شروع کردن به پژمردن، همشون، همه ی شش گلدونمون. البته پژمردنشون شدت گرفت بعد از اینکه پامو تیغ برید و یک ماهی خانه نشین بودم و دور از همه چیز. دوران اول دبیرستان. بعد از خوب شدن هم ، من هم مثل اون گل ها خودمو زدم به پژمردن.

مهدی

منظورم مقصر بودن خودمونه.نتیجه ی اعمال و این قضایا دیگه. بعد اون ماجرا به جای عوض کردن رویه، ادامش دادم. ادامه به انجامش.

مهدی

گوش میدم ولی نمی تونم افسارمو نگه دارم. حرف حساب رو میشنوم و بهش میرسم ولی باز هم افسارمو نمی تونم نگه دارم. دوباره تکرار. دوباره سقوط. نمی تونم انجامش بدم. نمی تونم نسبت به حرف حساب وفادار باشم یا بهش عمل کنم. همین قضیه ازدواج، حرف حساب اینه که باید سریع به فکرش باشی، ولی مگه به این سادگی هاست.

مهدی

من تشکر می کنم از شما. حتما لازم دارم بهش. و من مراقب حرف زدنم نبودم و باعث شدم وقتتونو بگیرم و باعث شدم چنین تلاشی شروع بشه. و سعی می کنم آمادگیمو برای استفاده ازش بیشتر کنم