دلم گرفته زنده رود. نمیدانم بخاطر خواب بعد از ظهر است، یا بخاطر اینکه در کنار کسی زندگی میکنم که تخصص ویژه ای در دیدن منفی های زندگی دارد.و من باید او را درک کنم.درک میکنم.ولی بعضی وقت ها دلم میگیرد. از اینهمه کوچکی دنیا. از اینکه میدانم ما چیزی بیش از این بدنیم. و با اینحال چیزی بیش از این بدن را واقعا درک نمیکنیم.از اینکه به من خرده میگیرند که چرا میگویی" به وجود خدا در زندگیم شک کرده ام".اما خوب که نگاه میکنی میبینی که خودشان هم با وجود اینکه هرگز نمیگویند به خدا شک کرده ایم، اما اثری از یقین در لحظه هایشان نیست.دل آدم میگیرد از اینکه میبیند همه راضیند به اینکه خدا را فقط بخاطر نیازشان بخواهند.دل آدم بیشتر میگیرد وقتی یادش به خودش میفتد و اینکه خودش هم درست مثل همه است.و اینکه گاهی دوست دارد بنشیند از این متن های "همه" دار بنویسد و همه فعل ها را جمع غایب یا مخاطب بکار ببرد، فقط از سر دردی است که در خودش و به حال خودش حس میکند.که گاهی از بس سنگین است، دوست دارد نسبتش بدهد به دیگران.و شروع کند به شماتت آنها...

از دیشب شروع کرده ام به "آوینی" خواندن. از یک وبلاگ که معمولا میخوانم و حسابی به مقالات او ارجاع دارد، کشیده شدم به "از مایکل جکسون تا شهرنوش پارسی پور" و بعدش هم به سایت خود آوینی و دیگر غرق شدم. دیشب "جادوی پنهان و خلسه نارسیسم" را خواندم و "چرا روشنفکران مورد اتهامند" .امروز هم "تحلیل آسان" و " رمان، سینما و تلویزیون" آوینی ، پر شور و شر و محکم است.برعکس این روزهای من.آوینی "مات" نشده از بس که حس میکند "حقیقت" بزرگ تر از اوست.بلکه پویاست و "باورش" را مینگارد.باورش را در می یابد و مینگارد.اینش برای من جذاب است حتی اگر صد در صد او را فهم نکنم یا حتی نپذیرم.

ششمین روز است یا هفتمین؟ نمیدانم. گذر روزهای رمضان اضطراب آور تر از گذر باقی روزهای سال است. مثل این است که با یقین بیشتری به سمت مرگ پیش میروی. لحظه ها سنگینند.اما من فهمشان نمیکنم.عصری خواب پیرزنی را دیدم که فکر میکردند مرده است.اما بعد زنده شد و شروع کرد خبر دادن از آن عالم.بعدش بیدار شدم و همینطور مات و مبهوت نشستم به فکر کردن. این روزها فکر مرگ رهایم نمیکند و شاید پیرزن آمده بوده که افکار مرگ آلودم را تکمیل کند.شاید هم اثرات پیگیری اخبار دنیاست که به طرز طنز آمیز تلخی شبیه کارناوال مرگ شده. عراق، فلسطین، سوریه و اوکراین، حالا هم طوفان "آرتور"  در امریکا! چه خبر از انسان؟؟چه خبر از "حقیقت"؟ هیچ..

 

/ 1 نظر / 15 بازدید
مهدی

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم بدترین "دلم گرفته"ها موقعیه که از دست خودم دلم میگیره. هفت هشت سالی میشه جبران نکردم.