یک وقت هایی گم میشوم. قبلا به اندازه روزها و هفته ها.حالا شاید چند دقیقه کوتاه.ولی چقدر وحشتناک است. نمیدانم قبلا آن زمان طولانی را چه طور تاب میاوردم.حالا حتی چند دقیقه اش هم وحشتناک است.

گم میشوم یعنی تهی میشوم.یک دفعه کل زمان برایم یک علامت سوال بزرگ میشود.خودم.زندگیم.دنیایم. همه چیز به طرز وحشتناکی "خالی" میشود.طوریکه انگار  در محفظه شیشه ای یک ساعت شنی یک سوراخ پیدا شود و شن های "زمان" تند تند راهشان را به سمت بیرون باز کنند.و هیچ کاری هم از دست تو برنیاید که متوقفشان کنی. من هم اینطوری گم میشوم.لحظه هایم یکدفعه اینطوری خالی میشوند.

آن لحظه ها، نه خدایی هست نه خودی. فقط یک خلا بزرگ که شترق میخورد توی صروتم.و از هر طرف که میروم باز هم هست. حتی بیقراری هم نیست.فقط خلا است.فقط یک علامت سوال بزرگ است به اندازه تمام دنیای من."چه کار داریم میکنیم؟"

این سوال خوبی است به خودی خود.ولی به شرط اینکه با ذهنی بارور و اندیشمند از خودت بپرسی.نه با یک پتک حاضر به یراق که بعدش بخواهد کل داشته هایت را نابود کند.و متاسفانه بعضی وقت ها گرفتار این حال میشوم..

به خودم دلداری میدهم " بخاطر امتحان هاست حتما".آره.امتحان ها که تمام بشوند بهتر میشوم. این فشار کمر شکن را باید پشت سر بگذارم.دوباره روزی میرسد که بتوانم با کسی حرف بزنم.این سکوت سنگین خواهد شکست.