دوشنبه شب است.(یک بار با خودم مرور میکنم تا مطمئن شوم) متاسفانه مرورم به جایی نمیرسد.ذهنم روزها را با هم خلط میکند.به شواهد موجود متوسل میشوم."بابا امشب رفت مسجد آقای ضیا آبادی".پس درست است.دوشنبه شب است. از صبح کامپیوتر خاموش بوده و آرامش داشته ام.حالا آرامش مختل شده! بیخود روشنش کردم.فقط به خاطر زنده رود شاید!

اقلام روی میزم در حال حاضر عبارتند از :

چراغ مطالعه.رکوردر. جامدادی و دفترچه یادداشت. یک دفترچه یادداشت دیگر.یک فنجان خالی با نعلبکی خالی تر! یک لیوان پر از خودکارهای رنگی و ماژیک های شبرنگ. یک کاغذ چرک نویس. برگه های پرینت شده از دو فصل کتاب راسل .برگه پرینت شده حل تمرین راسل.موبایلم(به صورت دمر.چون نمیخاهم صفحه اش را ببینم.راه حل جایگزین:خاموش کردن موبایل)یک عدد کتاب آمار.یک عدد پوشه. موس.و...

بنظرم همین.

حالم؟ نمیدانم.از فصل 14 راسل هنوز بخش متنابهی(دیکته؟)باق یمانده.به جملات انگلیسی که منظم و مرتب پشت هم ردیف شده اند چشم میدوزم. مغزم دارد با من اسکواچ باز یمیکند.هرچه به سمتش پرتاب میکنم محترمانه باز میگردد به سوی خودم! بیخیال میشوم.میروم سراغ ورژن دو راسل. عجب! همان فصل هاست پس این چیزهای عجیب و غریب چیست! بیخیال میشوم دوباره.میروم سراغ تمرین ها بلکه فرجی شود.دوباره با خودم حساب میکنم."دوشنبه است؟" تا 5 شنبه دو روز مانده.یعنی فردا تا شب میرسم فصل چهار را تمام کنم؟تمرین ها را چه؟

خسته ام.ولی مجال خواب نیست. دلم هم نمیخواهد بخوابم.دلم نمیخواهد امتحان ها تمام شوند.دلم فراغت نمیخواهد.اصلابرایم تعریفی ندارد دوشنبه هفته بعد از ساعت ده صبح به بعد! اینها که میگویم هذیان است.

پنجشنبه...فصل 14 راسل...تمرین ها..

به اقلام روی میز باز نگاه میکنم.ذهنم خالی است.نه شعری.نه حرف ملایمی.نه طبع حریری.هیچ هیچ...خودم را اذیت نمیکنم

این تداعی های آزاد را میپاشم اینجا و برمیگردم سراغ تمرین ها.

هنوز دوشنبه است دیگر؟؟