دیروز اولین امتحان را داده ام. و حالا غروب فردا است.و هنوز ننشسته ام سر درس.بازیگوشیم گرفته! چقدر هم که بازیگوشی میکنم. حتی تفریح هم نمیکنم که ذره ای خستگیم در برود.نیازی نیست. فکر میکنم میتوانم به این روتین عادت کنم.به این که بی تفریح بتوانم انرژی دوباره پیدا کنم.

این نوشته هایم بیشتر شبیه تداعی آزادی است که این روانشناس ها میگویند. اصلا فکر نمیکنم به اینکه چه دارم مینویسم.فقط کیبورد را میگذارم جلوی چشمم و تند تند تایپ میکنم.

به این فکر میکردم که چه خوب است اگر آدم باور کند که ناقص است.در کمال آرامش نقص خودش را بپذیرد.و خیال خودش را راحت کند.که قرار نیست کامل باشیم.قرار نیست اصلا که کامل باشیم.قرار است انسان باشیم و انسان بودن یعنی ناقص بودن.یعنی "نیاز" داشتن. و بعد که آدم خدا را باور میکند این پازل کامل میشود.خدا، یک کاملی که همه نقص های من را جبران میکند بودنش.به شرط "باور". به نظر چرخه کامل و بی نقصی میرسد. ولی خوب هرکسی نمیتواند درکش کند.چون لازمه اش این است که اول "نیاز" خودت را با همه وجود باور کرده باشی.با همه وجود به این نقطه رسیده باشی که سخت نیازمندی و کوچکی. این خلا عظیم را اول باید فهمید تا بشود فهمید خدای کامل چه طور این خلا را جبران میکند.

موضوعات پست هایم دارند تکراری و روزنامه وار میشوند.اما باز مینویسم. این نوشتن هم در من یک نیاز است.مثل نیاز به تفریح! عجیب است ولی نیاز به تفریح دارم به شدت و نیاز به همصحبتی جانانه و چند ساعته با یک گوش فهیم. و به جای هر دو، برگه های پردازش تکاملی را پخش کرده ام روی میز و میخواهم شروع به خواندن کنم.هفته دیگر هم امتحان هوش دارم و باید به آن هم برسم.باید فکرم را منظم کنم.ولی به صورت پیش فرض این افکار در مغزم جولان میدهند. فهم خدا، بزرگترین دغدغه ام است.و حالا میبینم که اینقدر بزرگ هست که درس در سایه اش بتواند کمرنگ شود.این اتفاق نادری است.درس برای من در همه دوران هایی که درس خوانده ام اولویت نخست را داشته.وحالا لذتبخش است درک اینکه چیزی میتواند از ان مهم تر باشد.

و این منم.دستان تایپ کننده ای که یکی در میان پستهایش شده قصه نیاز و خدا و نقص و خدا و خدا و نقص و خدا و ....

و کاش میشد بیشتر "فهمید"...