یک وقت هایی که وقت میکنم و به زندگی فکر میکنم (و این کار قبلا چقدر متداول بود بین کارهای من و حالا چقدر کمرنگ شده)، میبینم همه چیز چقدر سخت است! جدی میگویم.وقتی فکرش را میکنم میبینم ما چقدر ضعیفیم در مقابل خیلی از اتفاقاتی که در زندگی میفتد.گاهی هم که گرفتار استرس میشوم، فکر میکنم به اینکه انسان را استرس راحت از پا می اندازد. حالا تو هی بنشین قصه بباف از قدرت لایتناهی آدم! خوب تجربه اش کرده ام.وقتی گرفتار طوفان میشوی میشکنی. اصلا گرفتار طوفان هم نشو.همین روند عادی زندگی.همین "بزرگ شدن" به اصطلاح.وارد اجتماع شدن.انتخاب ها. ازدواج...همه و همه...این ها همیشه برای من "سخت" تلقی شده اند.بنظرم سخت ترین قسمتشان هم این است که آدم از آینده و پشت پرده قضایا خبر ندارد.آدم مینشیند با خودش حساب و کتاب میکند و بعد میبیند اصلا حساب و کتاب هایش ربطی به واقعیت ندارند.آدم یک زمانی فکر میکند چاره ای ندارد جز رفتن راهی که فکر میکند درست است.و همان راه، بعد مدتی به نظرش غلط ترین راه های ممکن میرسد! راست میگوید قرآن."آأدم مدام در حال خسران است". چه چیزی باید جلوی این ضرر مدام را بگیرد؟آدم این همه نقص اش را چه طور باید جبران کند؟این همه کمبود داناییش را.توجه کن.نمیگویم کمبود دانشش را.نمیگویم کمی اطلاعاتش را.اینها قابل جبران اند.برای من ساکن یک کشور جهان سومی هم که نباشند، برای کسی که در مهد تمدن وفرهنگ و تکنولوژیهای بروز دنیا زیست میکند، اینها چیز قابل ذکری نیست.اما دانایی چه؟تکنولوژی فکری برای این درد بشر هم کرده؟نه! نمیتواند هم بکند.دانایی، "wisdom "، این چیزی نیست که هیچ تکنولوژی قادر به تولیدش باشد تا کمبودش جبران بشود.این مختص بشر است.و حتی بشر خودش هم درست نمیداند ساز و کار شکل گرفتنش را...

دانایی همان چیز است که آدم را آرام میکند.همان است که نقیصه های وجودی بشر را جبران میکند و راه را به آدم نشان میدهد.و مگر کل مساله زندگی هرکسی حول محور همین "راه" نمیچرخد؟اینکه چه راهی را انتخاب کند و به کدام سمت برود...

و این است یکی از دلایلی که خدا ا وارد زندگی میکنیم. چون به نقص خودومان آگاهیم. از این نقص رنج میبریم و از سوی دیگر میل به کمال داریم.کمالی که حتی نمیدانیم چیست! عجیب است اما واقعیت دارد! انسان همواره تشنه کمالی است که واقعا از ماهیتش خبر ندارد.فقط میداند که "هست". میداند ، چون میفهمد که ناقص است.و نقص بدون وجود کمال اصولا معنایی ندارد.همانطور که شب بدون روز.و گرما بدون سرما.پس اگر انسان نقص اش را میفهمد، یعنی مدام در حال مقایسه خود با یک "کامل" است.و اگر از او بپرسی این الگوی "کامل" در ذهنت از کجاست، جوابی ندارد! پس خدا میتواند تنها زاده ذهن بشر باشد؟بله .ممکن است.ولی آنوقت نیاز دارم کسی به من جواب بدهد که این ذهنی که میتواند "خدا" بسازد، همین الگوی ساخت "خدا" را از کجایش درآورده؟صرفا بخاطر نقص هایی که تشخیص میداده، دلش(دل ذهن!) خواسته که یک "کاملی" از "هیچ" بتراشد و اسمش را بگذارد "خدا"؟

آنوقت چرا زمانهایی که گیر میکند در یک ورطه ای، این خدا را صدا میزند؟منطقا هم بخواهی در نظر بگیری، یک موجودی به این غایت کامل که ذهن برای خودش ساخته، خیلی نباید قابل تکیه باشد برای اینکه در مصیبت های کمر شکن بشر به دادش برسد.یعنی میتواند که برسد.ولی چرا باید بخواهد که برسد؟او را چه به نجات آدم بدبخت ناقص گرفتار درمانده؟ولی قرآن هم میگوید یکی از نشانه های اینکه خدا را بفهمید همین است.که دقت کنید به لحظات اضطرارتان.و ببینید در آن لحظه ها چه کسی را صدا میزنید...

"نقص" .و"خدا". باید به این دو فکر کنم.

*

و کاش میشد بیشتر نوشت...