موضوع این نیست که باید دور شد چون آلوده ای. موضوع اصلا باید و نباید نیست. موضوع "امکان" سنجی است. آیا امکان دارد که بشود دور شد؟اگر من یک یک گیاه باشم، میتوانم تصور کنم که بتوانم با خورشید قهر کنم؟ میتوانم بخواهم که روز بشود که اصلا اشعه ای از خورشید به من نرسد؟

صبح، داشتم فکر میکردم که باید دور شوم.چون سیاهم. و اصلا با این سیاهی نمیشود تصور نزدیکی به نور را کرد.بعدش بابا داشت اماده میشد که برای ادامه کارش برود.ادامه یک کار چهارساله. چهار سال! از اتاق بیرون آمدم دیدم لبخند به لبش است.مرا که دید نگاهش را دزدید.پرسیدم به چی میخندی؟گفت به خودم! پرسیدم به خودت؟گفت آدم بعضی وقتا باید به خودش بخنده! و باز خندید.منظورش را فهمیدم.از سر همان اشتباه چهار ساله است. که من نمیگویمش اشتباه.میگویمش "امتحان".اما چه امتحان سختی. بعد به سرعت نور نرونهای روحیم(!) شروع به تعامل کردند.و در کسری از ثانیه حس کردم که باید کاری کنم که به بابا نشان دهم که هرچه باشد و هرکه باشد و با وجود هر اشتباهی، برایم دنیایی ارزش دارد.میوه شستم و گفتمش: برای توی راهتان! و برگشتم توی اتاق.و همینطور که این کدهای زبان نفهم را زیرو رو میکردم فکر میکردم به سیاهی که پاک نمیشود.

بعد صدای بابا آمد.با خودش داشت زمزمه میکرد.ولی من گوشهایم تیز است. از دعای توسل بود زمزمه هایش."یا وجیها عندالله..." ته دلم لرزید.دوباره نرونهای روحی شروع به تعامل با هم کردند! و در کسری از ثانیه فهمیدم :موضوع اصلا باید نیست.نباید نیست.موضوع "امکان" است. میخواهی دور شوی؟ بنشین فکر کن ببین اصلا میتوانی؟ اصلا اگر دور شوی کجا میخواهی بروی؟جایی را داری؟ جایی آن بیرون هست که بخواهی این در را رها کنی و به آن بچسبی؟؟؟"

حالا آرامترم. سیاهی ها هست.ولی تفاوتم با گذشته این شده.که باورشان نمیکنم.که نمیگذارم برایم باور بشود که "من ، اینم".نمیتوانم این باشم.خورشید، در این سرزمین، همیشه میتابد.و هیچ گریزی از نور وجودش نیست...

حالا آرامترم...