بغض غروب های جمعه هیچوقت درست و حسابی نمیشکند. دلم چه بیتاب است.اما طفلکی ادب شده. قبل ترها رام نمیشد به هیچ صراطی.حالا فقط میدانم که بی قرار است. اما چیز بیشتری نمیگوید. در آرامش بی تاب است.و من هم باید از او یاد بگیرم.

دلتنگم. اما حالم خوب است مهربانم. دلتنگ واژه هایی ناب نابم.دلتنگ لحظه هایی شیرین تر از عسل.دلم هوای صفای حرم رضوی دارد ، در آستانه صبح . زیر بارش باران.که همه صحن را خالی میکنند و یک دیوانه زیر باران می ماند.یک دیوانه که عاشق ممزوج شدن قطره های باران و اشک های روی گونه اش است، رو به روی پنجره فولاد. دلم تنگ ان نیمه شب خلوت است در ایوان حرم امام حسین.که یک دفعه یک گروه جوان سیاه پوش رشید و خوش سیما آمدند جلوی ایوان.دور هم گعده شدند و منظم و مودب ایستادند به روضه خوانی با لهجه عربی فصیح و سینه زدن.وه که چه لحن سوزناک بی نظیری داشت. وه که چقدر چهره هایشان نورانی بود.آدم توی حرم امام حسین این چیزها برایش عادی عادی است.بعدا اما با خودش که مرور میکند، میبیند اصلا بعید نیست که این ها که دیده بوده، اصلا ملک بوده باشند بجای آدم.تعجب میکنی؟باور کن راست میگویم.آم از این چیزها زیاد میبیند در کربلا.آنجا به نظرم آنقدر تراکم آدم ها و فرشته ها زیاد است که دیگر بیخیال حجاب ها میشوند.من هم حالا دو به شکم که اصلا اینها آدم بودند یا نه؟چه مهم؟مگر ملک چیست؟توی همین شهر هم دور و برمان فراوانند.

آدم سر امتحانی نباید یاد این چیزها کند.نباید این دلک طفلک مودب را حالی به حالی کند.آدم ، این موقع ها نباید دیوانه بشود. چون مجالش نیست.

مجال حرف زدن نیست.مجال گریستن نیست.مجال دلتنگی هم. مرغ سبکبال اندیشه به بند است.دلک طفلکی هم. همه مان رام رامیم.امتحان داریم :)