هرسال این موقع ها که میشود، پست های اینورژنیم اغاز میشوند. این هوا را نمیتوانم تحمل کنم.خودم را توی خانه حبس میکنم.ولی چهره افسرده آسمان از پنجره اتاقم پیداست. بارانی نیست.بادی نیست.یک هوای خشک و سرد و راکد.یک شهر غبار گرفته و مرده. این همه جنب و جوش این شهر به چشمم هیچ هیچ است.تعجب میکنم اگر کسی این شهر را زنده بداند. این شهر زیر غبار مرگ آلود این هوای افسرده دفن شده.کدام زندگی؟چه جنب و جوشی؟

جایش هست ما آدمهای تهرانی و تهران نشین، مثل مردمان قدیم، دسته بشویم و به کوه و بیابانی بزنیم و دعای باران بخوانیم.و انقدر التماس خدا کنیم تا نجاتمان بدهد از این وضع. تازه مشکل مردمان قدیم گاز های سمی و کشنده نبود که هر یک بار استنشاقش شانس ابتلا به سرطان را چندبرابر میکند.مشکلشان ته تهش قحطی و خشکسالی بود. نمیدانم چرا اینقدر بیخیالیم.چرا خوشیم؟انگار نه انگار که این شهر قتلگاه همه مان است. باورمان نمیشود انگار..

و من، تا کی باید آرزوی زندگی در شهری را کنم، که تقریبا شش ماه سال هوایش غیر قابل تنفس کردن نباشد.....