من میتوانم.من میتوانم.من میتوانم.من باید بتوانم.من باید بتوانم.من باید بتوانم......

بر استرسم غلبه میکنم.عجیب است که درس خواندن اینقدر سخت است! بخاطر این است که واقعا درست نمیدانم دارم چه کار میکنم.قدم هایم را در تاریکی بر میدارم. کمال گرائی همیشگیم حالا کمرنگ تر شده.اصلا کمال بی معنی است در این حیطه! فقط باید تلاشت را بکنی که خوب باشی. ممکن است دری به تخته ای بخورد و بهترین هم بشوی.ولی بر خلاف همیشه که بهترین شدن هدفم بود ، حالا فراموشش کرده ام."معمولی" بودن را پذیرفته ام.و دنبال اثبات چیزی نیستم.فقط میخواهم تلاشم را بکنم.این به نوبه خودش تمرین خوبی است.

شاید باورت نشود.ولی روزی چندبار مجبورم به خودم نهیب بزنم :" تو خنگ نیستی!" برای کسی که "هوش مصنوعی" میخواند شاید کمی عجیب باشد! اما خوب ربطی ندارد.آدم است دیگر.احساس خنگی میکند.اصلا مخصوصا" به این خاطر که "هوش" میخواند! این اسم یک بار معنایی دارد که آدمها فکر میکنند هرکسی میخواندش حتما باهوش است. و من باید در این زمینه هم خودم را تعدیل کنم .باید در این زمینه هم "معمولی" بودن را بپذیرم.

آدم های معمولی چقدر خوشبختند! واقعا میگویم.بقول نرگس" زنان ساده کامل". معمولیند.بی هیچ تلاشی برای اثبات ضدش.اما کاملند.و بر عکس کسی که همیشه به دنبال کامل بودن است و همیشه هم جا می ماند

باید مدام به خودم نهیب بزنم.که معمولیم.اصلا میخواهم که معمولی باشم.نمیخواهم کسی فکر کند خاصم.میدانی.جالب اینجاست.که این حس کمال طلبی افراطی، خدا را هم در ذهن آدم کمرنگ میکند.بس که تمام تمرکزت این میشود که خودت را برای دیگران اثبات کنی. اصلا یادت میرود که صاحب اثر در این عالم ، دیگری است. عجیب است از من این حرف ها.اما فشار و استرس، آدم را خدا باور میکند.خداباور، یا کافر.میتواند هرکدام از این دو مسیر متفاوت باشد. انتخابش با خود آدم است.من انتخاب کرده ام که فشارم مرا به"سمت" خدا بکشاند.میدانم.راست میگویی. این همان تیپ ایمانی بود که از آن فراری بودم.ولی حالا روی این کشتی که وسط این دریای طوفانی غوطه میخورد، نمیتوانم بچسبم به همان نظریه "ایمان زبونانه".چون بعدش خودم نابود میشوم.بله.حق با توست. باز بخاطر "خودم" به خدا رو آورده ام.اما مگر چه جور دیگریش را میتوانی تصور کنی؟ همه همینطورند.همه خدا را بخاطر "خودشان" میخواهند.اصلا برای آدم در این دنیا فقط "خودش" هست که واقعیت دارد. همه چیز دیگر هم بر مدار همین خود میچرخد.

و من دوست دارم باورم را به نوع متعالی تری ازایمان، از دست ندهم.دوست دارم.چون فکر میکنم دست بالای دست بسیار است.چون فکر میکنم باید پاسخی برای این کمال طلبی شدید درونیم باشد.در کار این دنیا که نیست.پس باید جای دیگری باشد...

چه میگویم؟ باید برای پنجشنبه پر استرس آماده شوم. این آخرین هفته است. و این دو روز، سخت طوفانی..