غروب اربعین است. زنده رود دارد شبیه همان گوشی میشود که نیست.تا تنها ، نجواهای دلم را بشنود. فرصتی برای دلتنگی نیست.فرصتی برای تفریح و استراحت هم.و این آن چیزی است که من "زندگی" میناممش. سالها گذشته اند و حادثه ها رخ داده اند ، تا من به این زندگی برسم. گرچه از یک بعد، بیخبری مطلق است.اما از بعد دیگر، تماما آگاهی است. "وقت" حالا مفهوم دیگری برایم یافته.و وقت همان چیزی است که قبلا برایم بی اهمیت ترین چیزها بود.و تنها گاهی که با خودم فکر میکردم، استرس میگرفتم از آنهمه تلف کردنش.اما استرس ها زود میرفتند.و چرخ زندگی همانطور میچرخید که بود.

این زندگی من شده. روزها دویدن و تلاش مدام. و فراموشی آخرین باری که براحتی خوابیدم! گاهی دلم میخواهد همه چیز را با هم زمین بگذارم و بگویم :" من مردش نیستم!" این یک گزینه ی همیشگی است! حتی در اوج .حتی برای کسیکه در اوج است. من در اوج نیستم.اما بخوبی میتوانم بفهمم که در اوج بودن یعنی چه فشار وحشتناکی. و اینکه همیشه، هرکار که بکنی یا نکنی، گزینه ای مقابلت هست که ساده ترین است:"رها کن". و این تلاش مدام انسان ، در واقع برای جنگیدن با این گزینه است. تا نتواند جای خودش را میان گزینه های دیگر محکم کند.

اما گزینه های دیگر...گزینه های دیگر همگی یک نقطه مشترک دارند:"ادامه بده".و هرکدام به منزله یک راه حل هستند.و قدرت شگفت آدمی که میتواند این همه گزینه های مختلف برای خودش تعریف کند، در حالی که در عین حال هم دقیقا میتواند تنها یک گزینه "رها کن" داشته باشد.و قدرت آدمی، در انتخاب گزینه ای غیر از "رها کن".این انسان شگفت...

زنده رود، شبیه چرک نویس های یک دختر عجول و سر به هوا شده، که لابه لای دویدن هایش، گاهی یواشکی دستی هم به قلم میبرد. باید بنویسم.گاهی واقعا فقط باید بنویسم.

تا "خودم" را فراموش نکنم..