با مادرم یک دعوای حسابی کردم.سر هیچ و پوچ.بدترین حرف های ممکن را زدم.بدترین و بی منطق ترین حرف ها را. در حالی که خودم هم خوب میدانستم که حرف هایم مزخرف محض است. نه..راستش نمیدانستم.نمیدانم دیگر. زندگیم قاطی پاتی شده.همه ی خط و مرزهای لعنتی، همه تعریف ها، چهارچوب ها، قانون ها، درست و علط هایش بهم ریخته. از وقتی دیگر خدا ندارم...

از وقتی دیگر خدا ندارم، از وقتی نمازهایم را به مسخره ترین شکل ممکن میخوانم.و وسط نمازهایم ، یکسره کارم این است که حواس پرت و پلای و شلخته ی هرزه ام را از هرجایی که تویش سیر میکند بکشم توی نماز.و مجبورش کنم به تمرکز روی این جمله که :" داری با خدا حرف میزنی" و بعد مجبورش کنم بیشتر از آن متمرکز نشود تا دوباره شروع کند به پرسیدن اینکه :" کدام خدا؟" .مجبورم همه اش دوز تمرکزش را تنظیم کنم که یکوقت بیشتر از ان میزانی که باید ، برای خودش جلو نرود.و میدانی موضوع چیست؟هیچ فایده ای ندارد. همیشه ، دوباره افسارش از دستم میرود.و من نمازهایی میخوانم رو به قبله ی خدایی که عقلم به او بی باور شده.

حالا نشسته ام و با خودم فکر میکنم بروم معذرت بخواهم.اما درونم هیچ انگیزه ای برای بلند شدن نیست. آتشفشان خشمم فروکش کرده و حالا آرام آرامم. بگذریم که گدازه های داغش را ریخته ام  به سر و روی مادرم. آیه ها رهایم نمیکنند.ناامید نمیشوند از من.حتی با وجودیکه حالا از دنیای نورانیشان انقدر دور شده ام. میچرخند توی کله ام و تکرار میشوند :" واخفض لهما جناح الذل من الرحمه..." بی تفاوت نگاهشان میکنم و هیچ نمیگویم. حوصله ی "خوب بودن" م را از دست داده ام.یعنی انگار که میدانم درست و غلط چیست.اما حوصله ندارم درست باشم.درست کنم. دلم میخواهد رهایم کنند به حال خودم.و بوضوح میبینم که چقدر از خودم متنفرم.چقدررر متنفرم از این بت سنگی که خودم هستم و حالا خدایم شده.به وضوح غیر قابل انکاری میدانم که حالا خود پرست شده ام.رو به قبله ی خودم و خواهش هایم نماز میخوانم.از خودم میخواهم که حاجت روایم کند. با خودم راز و نیاز میکنم.به خودم اهمیت میدهم.هیچ کس دیگری برایم مهم نیست.آدم ها را تا جایی میخواهم که با خواهش های من هماهنگ باشند.اگر کلمه ای خلاف میلم بگویند مستحق گدازه های آشتفشان خشمم میشوند. خدایی نمیشناسم.فقط خودم  هستم و خودم. و خودم از این فرعون متکبر درونم به ستوه آمده ام. ...