بعضی وقت ها دوست داشتن "خود" چقدر سخت میشود. شبیه به یک تعهد یا الزام گریز ناپذیر. شبیه به یک وظیفه. چند پستی را اینجا درباره آگاهی نوشته بودم.اما به نظرم هرچه از آگاهی بنویسم کم است. ببین.موضوع این است :" انسان به خودش آگاه است".فایده ای ندارد تمام بحث ها و استدلال های تمام نشدنی که درباره مشخص نبودن قطعی "درست" ها و "غلط" ها میکنیم. یعنی میکنم! چون این پای ثابت سوالهای ذهنی من است.که چه طور میتوان یک چهارچوب تعریف کرد که هرچه داخلش قرار میگیرد درست تلقی شود.و هرچه خارجش هست غلط. حالا هم که هوش میخوانم وضع بدتر شده.چون همه چیز اینجا تصادفی است! اصلا قواعد مسخره اند! هروقت بخواهی میتوانی به دلخواه خودت تغییرشان را دهی.قبول دارم.یک سری چهارچوب های ثابت برای هرچیز هست.اما ذهن من وقتی گرفتار سوالاتش میشود، این حرف ها حالیش نیست و در مواقع لزوم، حتی همان چهارچوب ها را هم میتواند به سخره بگیرد.

اما باز به حکم همان آگاهی که گفتم، همیشه و همواره میدانم که "درست" یعنی چه و "غلط" چیست.بعضی وقتها به شدت بیشتری.و بعضی وقتها کمرنگ تر.ولی حداقل همیشه یک حس خفی نسبت بهش درونم هست. حالا سوال اصلی من این است: "وقتی من میدانم که "غلط" کرده ام، چه طور در همان لحظه میتوانم همچنان خودم را دوست داشته باشم؟؟؟؟"

و سوال دیگرم این است :" آیا من نسبت به خودم زیادی ساده گیرم؟یا آیا بخشیدن دیگران برایم راحت تر است تا بخشش خودم؟ چه معیاری میتواند تعیین کند که  رویکرد درستی در قبال خودم دارم یا دچار افراط و تفریطم؟"

دوست داشتن خود، گاهی خیلی سخت است.بخصوص که افرادی سر راهت قرار میگیرند، که بی هیچ تلاشی ، بی آنکه حتی بخواهند، و تنها تنها صرف "بودنشان"، با همان وجود ساده و بی پیرایه شان، نشانت میدهند که چقدرررررررر کم و پر ادعایی!

و حالا حساب کن که توی چنین شرایطی باید خودت را همچنان دوست داشته باشی!