چقدر "پختگی" میتواند حس تلخی باشد. به سمت هر آشنایی که میروی، تا تهش را میخوانی. هیچ آدمی حتی قادر نیست ذره ای شگفت زده ات کند. مخصوصا آقایان! به سمتت میایند. اول به یک بهانه ای. یا اینکه به سمتشان رفته ای.و بعد...شروع میکنند پا را از گلیم خود درازتر کردن.شروع میکنند به "ابراز". نمیفهمم چرا؟ چرا همیشه این داستان ثابت تکرار میشود! مدتی خودت را میکنی توی پستو. اما مگر چقدر میشود اینطوری زندگی کرد؟مخصوصا حالا.که تازه پی میبری به "خودت" .و خودت را کشف میکنی.و این کشف تو را به سوی شناساندن خودت میکشاند...

خسته ام میکنند.کلافه میشوم از اینهمه "قابل پیش بینی " بودنشان! دارم فکر میکنم بنشینم یک قصه ای بنویسم برای این دل وامانده ام و تویش آدمها را همانطور که دوست دارم تعریف کنم.شاید اینطوری کمی آرام بگیرم....