امروز را تهی آغار کردم.باید همان ساعتهایی که زنگ موبایلم را تنظیم میکنم از جایم بلند شوم! به هوای خستگی باز میخوابم و خواب هایم آشفته...

خواب دیدم کربلایم.دوستم هم بود.همان که اربعین امسال هم مهمان ابی عبدالله است  و به من گفته بود بیا برویم.و گفته بودم :نه! باردار بود.نمیدانم روی چه حسابی! رفته بودم کربلا. یادم نمیاید حرم چطور بود.حال و هوای حرم نداشت برایم.موضوع محوری خواب هم این بود که این دوست به من قول داده بود بیایم و یک روزه برگردم با کاروانی که میشناسد. و من رفته بودم و انگار آن کاروان هم میسر نشده بود.و کل خواب من در هول این مهم میگذشت(!) که نکند دیر به تهران و درسهایم برسم!

آن حالت های بال بال زدنم توی حرم که مدام میخواستم برگردم(میخواستم برگردم! من! همان منی که بعد اولین و آخرین سفرم نوشته بودم:مگر چه چیزی روی این کره خاکی هست که آدم بخواهد به هوایش از کربلای حسین برگردد؟؟؟؟)،آن توصیه هایم به دوستم که برود حرم عباس اب علی، که برای بچه آرامش فوق العاده ای دارد و نرفتن خودم، ان همه بودن در کربلا و "نبودن"م، .....

تهی ام.از خواب بیدار شده ام و مینشینم سر درس ها. خدا را این روزها گاهی فقط با نجواهای از ته دل میخوانم.از ته ته دل.بس که وقت نیست!!

و حالا هم میخوانمش:" رحم کن بر این غریب.که غریب تر نشود از اینکه هست...."