صرافی و پول هایش، با همه توان دست در دست یکدیگر داده اند ، که مرا "زمینی" کنند. باید مرا بشناسی تا بفهمی چنین کاری چقدر سخت است. اگر مرا شناخته باشی میدانی که اصولا در دنیای خودم سیر میکنم. و دنیای من هیچ سنخیتی با این خاک پیدا نمیکند.برای خودم سیاره ی امنی دارم که هرزمان بخاهم از این دنیا و آدم هایش فرار کنم، به آن پناه میبرم. کمتر کسی و چیزی و اتفاقی است که برایم جذاب تر از خودم باشد. کمتر با هم بودن هایی است که برایم به تنهایی ارجح باشند. حالا ، افتاده ام توی این صرافی بی پدر مادر. هرروز باید به دستورالعمل های جدی و بسیار مهم این اشیاء کاغذی گوش فرا دهم.که چطور با تحکم سعی میکنند مرا "آدم" کنند. هرروز باید با دقت بشمارمشان.و زیر لامپ مهتابی دستگاه "حراست"(!) چکشان کنم.و بهشان مهر صرافی بزنم.و دسته شان کنم.و برایشان سند صادر کنم.و جدیشان بگیرم.

اما میدانی زنده رود، جدی نمیشوند برایم! هرچه فشارها بیشتر میشود، من بیشتر شانه خالی میکنم. چون "نمیخواهم" جدیشان بگیرم.چون هنوز هم وقتی نگاه میکنم به ان همه اضطراب روسای محترم موقع بالا و پایین پریدن ناگهانی نرخ ها، خنده ام میگیرد! از اینکه دنیای این ها، همین جاست.دنیای این ها این دلارها و پوند ها و درهم هاست.دنیای پول...و من در کنار این آدم های پولکی کار میکنم.و نمیفهممشان.و نمیفهمند مرا.و گاهی انقدر به زور ادای خندیدن را در میاورم که خودم هم حالم بهم میخورد از خودم! تابحال در زندگیم انقدر مسخره نخندیده ام.انقدر مجبور نبوده ام نقش بازی کنم. منی که متنفرم از زیر نظر بودن. منی که متنفرم از بودن زیاد توی جمع.حالا افتاده ام جایی که همه نگاهم میکنند.هربار سرم را بلند میکنم، لااقل یک نگاه است که دزدیده میشود. حالا اگر شانس بیاورم  و بیشتر از یکی نباشد.و مجبورم هشت ساعت را کنار "آدم ها"بگذرانم! این یکی از همه چیز سخت تر است.انقدر سخت که گاهی اصلا خودم را و دنیای امنم را گم میکنم.خیلی درد دارد. اینکه خلوتت را گم کنی.و حتی وقتی تنها میشوی آرامش ان دنیای امنت را نداشته باشی. 

انکار نمیکنم، گاهی هم توی این جنگ مغلوبه میشوم.استحاله ای تدریجی و زیر پوستی را حس میکنم.گریزی نیست.وقتی هرروزت را در کنار دلارها و در آغوش ان همه اسکناس نو و تمیز و سریال و دست نخورده میگذرانی، یا محشور میشوی با ارز هایی که شاید در دست صدها نفر غیر از تو قبل از تو دست به دست شده اند، خیلی نمیتوانی همان که بودی باقی بمانی.اندکی ظرافت و معصومیت قربانی میشود این وسط.حالا اگر نگوییم "خیلی"..اما من میجنگم که خودم باقی بمانم.و کار ساده ای نیست...

و دلم جای دیگری است.نزدیک چهارماه آشنایی بی سرانجام، حالا کم کم دارد تاثیرات پنهان مانده خودش را رو میکند. و من، خسته از این همه آشنایی های ایستگاهی ، تشنه ی ثبات، تشنه ی یک محبتی که بتوانم با خیال راحت بهش تکیه کنم، خودم را باز هم در آستانه تمام کردن این یکی میبینم.و خوب اذیت میشود آدم.منظورم این است که آدم است دیگر.وقتی به یک برگ گیاه و به یک سنگ و به یک جانور میتواند راحت خو کند، یک همنوع که دیگر جای خود دارد...

 

به هر حال زنده رود جان، میخاستم بکویم من هنوز اینجایم.با همه سختی ها.هنوز من سرسخت تر از روزهایم هستم!

همین.زیاده عرضی نیست...