غروب جمعه را هر کسی طوری سپری میکند. یکی میرود مهمانی.یکی مهمان دارد.یکی رستورانی، کافه ای، پارکی با دوستانش خوش میگذراند.به هرحال غروب های جمعه را خیلی ها حتی تصور نمیتوانند بکنند کنج اتاقی تاریک با یک چراغ مطالعه روشن و کلی ورق پخش شده روی میز سر کنند.

اما من غروب های جمعه خیلی زیادی را اینطوری سر کرده ام.طوریکه دیگر کافه و پارک و مهمانی برایم جذابیت زیادی ندارد.دوستانم برایم جذابند اما اینکه غروب جمعه ام را با کسی بیرون از خانه بگذرانم برایم تجربه خیلی خواستنی نیست.

اما حالا مجبور شدم بیایم اینجا بنویسم تا مغزم خالی شود.که نمیشود.ای بخشک شانس...چه بگویم من به این م که وسط این همه شلوغی و بار وحشتناکی که دارم آسه آسه از این شیب تیز بالا میشکم، اس ام اس داده که :" اربعین نمیخای بری کربلا؟پاسپورت داری؟؟" میگویمش:" میخام اما مطمئنم نمیشه.چون حتی برای خرید وسایل ضروریم وقت ندارم" میگوید :" چرا مطمئنی نمیشه؟ بیست روز وقت داری!!!" بهمم میریزد. به سیاق آدمی که میخواهد صورت مساله را پاک کند، میگویم:" فعلا نمیخوام به این موضوع فکر کنم" و موبایلم را خاموش میکنم!

آخر این دیگر چه سوالی است! معلوم است که میخواهم.معلوم است که از خدایم هست که بروم.اما مگر ممکن است؟ با اینهمه فشار کاری غیر قابل تصور. و تعهدی که ایجاد شده و من نمیخواهم دوباره خرابش کنم.میخواهم کاری را که شروع کرده ام درست انجام بدهم.و بعد...ایهنمه صدا توی مغزم که :" امام حسین را میفروشی به کارت؟؟؟" آخر این چه حرف مزخرفی است توی کله ی من؟ چه ربطی به فروختن امام حسین دارد اینکه نخواهم وسط ترم دانشگاهیم بروم سفر...

من مثل تو نیستم م. تو وسط ترم دانشگاهیت میرفتی سفر و میگفتی:" اصل برای من این است.درس فرع است.کسی چه میداند چقدر زنده است..."

من مثل تو نیستم...