اتاقم ملقمه ای شده از انواع و اقسام کاغذها و جزوه ها.کارم؟چرخ زدن مدام لابه لای  این همه سفیدی خط خطی شده! فکرم؟فکرم هیچ.هیچ هیچ.خالی خالی....

دیشب کسی مهمانم کرد در کافه "هیچ". دیوارها رنگ تیره. نورپردازی محو و مات. تابلوها سیاه و سفید.منظره تابلوها، تو گویی ته ته دنیا! مردم همه در حال سیگار کشیدن.صدای موسیقی تا منتها درجه ممکن. و من...با روسری مشکی که به مدل عربی گوشه صورتم سنجاق خورده بود، قشنگ وصله ناجور بودم بین انهمه "هیچ" پسند ! به دوستم گفتم:" چرا همه اینجا سیگار میکشن؟" گفت :" چون جای دیگه نمیتونن بکشن!" گفتم : وا! اینهمه آدم تو خیابون که سیگار میکشن پس چین؟ گفت :" منظورم دور هم بود!"

هیچ هم عالمی است.گرچه به نظر میاید هیچ است و ارزش فکر کردن ندارد.اما خیلی ها دارند با همین هیچ زندگی میکنند.جدا زندگی میکنند.که البته من دلیلش را درست نمیفهمم! منظورم این است که بله.زندگی زیباست خوب.در حد خودش. یک سری لذت ها و اتفاقات قشنگ هست.مثلا میشود آرامش داشت و موفق بود و احیانا توی همین شلوغی ها عشق گمشده ای را باز یافت و فیلم خوب دید و غذای خوب خورد و خوب خوابید و پول درآورد و.. اما مگر سر و ته کل این اتفاقات "جالب" زندگی چقدر است؟ مگر چقدر باهم فرق دارند تجربیات جالب مختلف؟ حالا گیریم یک نفر حتی برود روی کره ماه بایستد و به افتخار خودش شامپانی بزند توی رگ یا مثلا سیگار بکشد! چمیدانم.اصلا فرض کنیم یکی بتواند خانه ای زیر اقیانوس داشته باشد و هر روز صبح به نادرترین انواع ماهی ها سلام بدهد در حالیکه دارد خاویار فک و فامیل های بد شانس همان ماهی ها را نوش جان میکند! یا گیریم یک نفر به یک عشق توپی برسد که دیگر هوش و حواس برایش نماند و در یک نعشگی مدام، یک عشق و حال مدام را تجربه کند....اما پس تکلیف آن "هیچ" چه میشود؟منظورم این است که من نمیفهمم  چجوری ممکن است کسی به "هیچ" مطلق برسد و بعدش باز بخواهد زندگی کند؟ دقیقا چه دلیلی وجود دارد که این آدم همان لحظه که به چنین نتیجه ای رسید خودکشی نمیکند؟ چرا باید بخواهد حتی لحظه ای بیشتر زندگی کند؟برای چه؟برای لذت های بیشتر احتمالی؟یا رنج های بیشتر یا چه؟ وقتی تهش باز هیچ است.وقتی تهش نیستی است....

من نتوانستم هیچ بودن را تاب بیاورم.این است که باز برگشتم به دنبال یافتن حقیقتی که زندگی را رنگ بدهد. من بزدل تر از  انم که به "هیچ" برسم.چون اگر برسم، میدانم که بعدش دیگر بعدی وجود ندارد.اما دیشب دیدم به چشم خودم، که کسانی هستند که با "هیچ" زندگی میکنند.و درکشان نکردم من...

و مرا چه میشود؟آیا به سرم زده؟یک هفته تمام را روی تکلیف 5 شنبه گذاشتم و آخر هم درست نشده.و درسها همه تلنبار است.و من فقط دلم میخواهد خودم را غرق این همه کاغذ کنم و فکر کنم کاری میکنم و به هیچ هیچ هیچ فکر نکنم...