صدای بسته شدن درب گاراژ میاید.پدر و مادرم به خانه خواهرم میروند.نزدیک به یک ماه است که این خواهرم را ندیده ام!  با اینکه فاصله منزل هایمان از هم در بدترین حالت تقریبا یک ساعت است! خواهر بزرگترم را هم قبل از تاسوعا جلوی در مسجد دیدم.چند دقیقه کوتاه با هم حرف زدیم.بعد چون آشناها میامدند به سلام و علیک و آشناها خبر ندارند من چادر را کنار گذاشته ام، ترجیح دادم جیم بشوم. فرصت خداحافظی هم حتی نبود.زدم به چاک...

تلفنی نه اینکه حرف نزنیم.اما یک دلتنگی مدامی توی دلم لانه کرده.دلتنگی که حتی فرصت ندارم وقعی بگذارمش. از دار دنیا همین دو خواهر را دارم.نمیتوانم بگویم خیلی به هم نزدیکیم.گرچه بیشتر مواقعی که به هم نیاز داریم ، هستیم.حالا نه دقیقا کنار هم.اما به هرحال میدانیم که هستیم.مطمئنیم که حتی اگر حرف نزنیم، فرصت دیدار نداشته باشیم یا هرچی، ولی برای هم هستیم.میتوانیم روی هم حساب کنیم.شاید به نظر کمی بیش از حد فرمال بیاید اینطور رابطه بین خواهر ها. شاید به خاطر فاصله زیاد سنی من و ان هاست این رابطه عجیب. نمیدانم.اما میدانم که دوباره برگشته ام به روزهاییکه باید درس بخوانم و این درس فاصله میشود میان من و خیلی ها.

خیلی از سالهای عمرم اینطوری گذشته.تقریبا از اواخر دوره راهنمایی شروع شد. دبیرستانی که بودم به اوج خودش رسید.توی دانشگاه کمی تعدیل شد.بعد چندسالی کلا خوش بودم و فقط اگر دلم نمیخواست جایی را نمیرفتم. اما حالا...باز گیر افتاده ام بین کتاب و دفتر ها و باز شده ام شاگرد مدرسه ای! با این تفاوت که حالا نزدیک به سی سال دارم(به نظرت این علاقه ناخودآگاه من به اینکه مدام سنم را به سمت بالا گرد میکنم طبیعی است؟؟؟؟) و دیگر ان دختر چموش و جاه طلب سالهای گذشته ام نیستم.واقع بین تر شده ام.و این اتفاق شگفتی است.شاید هم کار از آن خط های محو زیر چشم ها که دارند سبز میشوند آب میخورد.گرد پیری....اما پایان چه مفهوم بی معنی است برای کسی که هنوز شروع نکرده...

چه میگفتم؟از دلتنگی برای خواهر ها؟ از پیری؟ 

از این روزها بگویم ...که با سرعتی غیر قابل تصور میگذرند.فرقش با گذشته این است که سرعت را حس میکنم.گذر زمان را لمس میکنم. و میدانم که پایان، یکی از همین روزهاست.دیر یا زود...

و طعم نوشته هایم گرچه به انداه قبل تر ها گس نیست، اما یک تکه از ان نوشته ها هست که هنوز با نوشتن های من جا به جا میشود و جایش را چیزی نمیگیرد:" اگر هم اکنون زمان مرگم برسد، آیا راضیم از انچه میکنم؟؟؟"

اگر اکنون زمان مرگم برسد، هنوز نمیدانم "حقیقت" چیست.و این بزرگترین حسرت من خواهد بود...