آسمان به زمین نظر کرده است

هوای خاکستری این شهر را قطره ها میشویند و پاک میکنند.باران...تهرانی که باشی میدانی معنیش چیست.تهرانی که باشی میفهمی یعنی چه که حس کنی زمین و آسمان شهرت، مثل دو نیمکره یک توپ بیسبال به هم دوخته شده اند و تو در این میانه گیر افتاده ای.تهرانی که باشی، میدانی که وقتی وسط شلوغی های ترافیک عصر یا صبحگاهی گیر افتاده ای و هرچه چشم میچرخانی فقط آدم و ماشین و اتوبوس میبینی که توی هم میلولند و البته دود، چطور دلت له له میزند برای چند قطره باران...

و من ، در مرزهای مدام میان اعتقاد و بی عقیدگی جولان میدهم و هنوز نمیفهمم "و بکم ینزل الغیث" را. و بکم..."و به شماها".." و بواسطه شماها" .."بخاطر شماها"..میبینم نهالی را که باز دارد ریشه میدواند.و این گرچه آرامم میکند، اما میترساندم هم. ریشه ها...پایه ها...فهم...باوری که بر پایه فهمی نباشد میلغزد. و درد این لغزش دیوانه کننده است. مگر اینکه یکدله شوی و تکلیفت با خودت معلوم شود.که دیگر نمیخواهی باور داشته باشی. و من در آستانه یکدله شدن بودم که برگشتم. برگشته ام و هنوز نمیدانم برای دست و پا کردن این فهم چه باید کرد.

باران تند میشود.شیداست. چه نام دیگری میشود بر این قطره ها گذاشت؟ این ها این همه دیوانه به هوای چه سر بر زمین سفت میکوبند؟ کسی آخر میاید جای آسمانیش را با هیچ جای زمینی عوض کند؟ به هوای ما آمده اند.و لابد چقدر دلتنگند برای آن مکان رفیعی که داشتند.چه دلتنگ میشود آسمانی و آسمان زاده ای که پاگیر این غریبخانه شود...

به هوای ما آمده اند.باران ، "رحم" است... فقط باید تهرانی باشی تا بفهمی یعنی چه...