خاله اش نیستم.دختر خاله اش هستم.اما خاله خطابم میکند.دوم دبیرستان است  و اوج شر و شور نوجوانانه.اما حیف که نمیدانیم چکار کنیم با این همه انرژی نهفته در وجود بچه هایمان.حیف که آنچیزهایی که باید را به خوردشان نمیدهیم و در عوض مزاجشان را مملو از اطلاعات اضافی به درد نخور میکنیم.و این سنین طلاییشان را که میتواند شالوده محکمی بشود برای باقی عمرشان، به معنای واقعی کلمه "تلف" میکنیم

با یک تردید و ترس بدی میگویدم:" به نظرت تا چه سنی طبیعیه که یه بچه واسه امام حسین گریه اش نگیره؟!!!!!" چشم هایم از تعجب گرد میشود.سعی میکنم جلوی خنده ام را بگیرم.ولی جدا نزدیک است شاخ در بیاورم از این سوال! میگویم:" یعنی چی؟چرا چنین سوالی میپرسی؟"میگوید:" منظورم اینکه به نظرم غیر طبیعیه چنین آدمی..نه اینکه دلش نسوزه ها..ولی اشکش نمیاد...این آدم یه مشکلی نداره؟" بالفور میفهمم که مقصودش خودش است.اما به کتمانش احترام میگذارم و شروع میکنم درباره آن شخص سوم فرضی سوال پرسیدن:" اون آدم، وقتیم میبینه یکی یه حیوونی رو اذیت میکنه دلش نمیسوزه؟" میگوید:" چرا...دلش میسوزه ولی برای امام حسین گریه اش نمیاد..." شصتم کم کم خبردار میشود که قضیه از کجا آب میخورد.شروع میکنم به گفتن اینکه :" این سوال از اصل سوال درست نیست..چون این معیار معیار درستی نیست.چون اون آدم معیارشو گذاشته اینکه چرا به روضه چهار نفر مداحی که معلوم نیست چی میگن و چرا میگن، گریه اش نمیگیره.اصلا چرا گریه بر حسین و بر کربلا برای اون آدم مهمه؟ آیا غیر از اینکه فکر میکنه این گریه نشونه خوب بودنشه و در نتیجه گریه نکردن یعنی که آدم خوبی نیست؟خوب من دارم بهت میگم.این معیار از اصل غلطه.کل ماجرای کربلا اصلا بخاطر چی بود؟یعنی 1374 سال پیش یک عباسی و یک امام حسینی رفتند شهید شدند که ماهر سال براشون روضه بخونیم و گریه کنیم؟ این بود هدفشون؟اونوقت نتیجه این روضه ها چی هست؟ چه سودی بحال ما داره؟ تازه اگر لطف کنیم و روضه درست بخونیم.نه خیلی از حرفهاییکه به دروغ به این خاندان نسبت میدیم و عین خیالمون هم نیست.اون آدم بجای اینکه دغدغه اش این گریه نکردن باشه، باید بره دنبال فهم کربلا.بره ببینه اصلا چرا کربلا؟چرا جنگ امام و چرا شهادتش به اون وضعیت؟اگه این مطلبو درک کنه ، فهمش درگیر بشه، دلش هم همراه میشه و اونوقته که اشکش هم ارزش داره..." به دقت به حرفهایم گوش میدهد.میفهمم که انگار یک بار سنگینی از روی دلش برداشته شده.نگاهش میکنم.نگاهش چقدر معصوم است.دلم بحالش میسوزد.جدا میسوزد.ایراد از ماست.چقدر مقصریم در قبال این بچه ها.امروز موقع قدم زدن داشتم با خودم فکر میکردم از بچگی، نقطه ابتدائی آشنایی ما با ائمه، از همین گریه ها و نوحه هاست.داشتم فکر میکردم شاید اصلا نقطه ورود ما غلط است.از اول داریم سنگ بنا را غلط میگذاریم.چقدر باید طول بکشد تا بفهمیم که ائمه برای این نیامده اند که من به مظلومیتشان گریه کنم و بروم دنبال کارم تا سالگرد بعدی هر اتفاق گریه دار مرتبط با انها. چقدر باید طول بکشد که بفهمم اصلا وجود امام در زندگی من برای چیست؟اصلا امام کیست؟این آقایانی که نزدیک 1400 سال پیش در یک برهه ای زندگی کرده اند و رفته اند، چرا امامان من هستند؟مختصات من نسبت به انها چطور است...

بعد دیدم که تقصیر باز هم به خودم برمیگردد.من، امثال من، ما به اصطلاح درس خوانده های این جامعه، کداممان یک کمی وقت گذاشتیم و دوره های متفاوتی طراحی کردیم تا دریچه ورود بچه های نسل جدید را به این عرصه تغییر دهیم؟

درسهای رشته هوش مصنوعی به صف ایستاده اند و توجه میطلبند.وقتم جدا ضیق است.هیچوقت در زندگیم اینقدر شلوغ نبوده ام .و ببین ذهنم کجاهاست...

ایننننن همه کم کاری..این همه بی وقتی...خدایا خودت مدد کن..