در حال تجربه شب عاشورایی به شدت متفاوتم. فیس بوک گردی میکنم و تمرین اول درس پردازش تکاملی را دانلود میکنم و سرسری نگاه میکنم و نمیخواهم به یاد بیاورم که کلا این درس را بیخیال شده ام و به میزان زیادی شادم! باور کن شادم! هرسال این شب برایم همراه سنگینی غریبی بود.امسال عطای این سنگینی را به لقایش بخشیدم.به گمانم چوب خداست! بس که در خفا و آشکار غر زدم که تاب و توان تحمل سنگینی این دو شب را ندارم.دقیقا از وقتی این جمله کذایی را بر لب آوردم کلا تمام حس و حال هرساله ام دود شد و به هوا رفت! یادتان باشد حواستان را جمع کنید که چه میگویید...

به جایش یک شادی زیرپوستی عجیبی نشسته.طوریکه حتی درک نمیکنم روضه درددل های زینب و حسین بن علی را در لحظات اخر. امشب در همان مجلس مورد علاقه ام نشسته بودم و سعی میکردم با لبخندهای آرام پاتک بزنم به تمام حس بدی که روضه ها توی وجودم میریخت.آخر سر هم فایده ای نداشت.بلند  شدم و وسط مجلس بیرون زدم. کل راه تا خانه را زیر باران پیاده گز کردم و بر خلاف هر شب عاشورای دیگری، شام خوردم و بعدش چای و شیرینی! اینجاست که میفهمم کلا وضعم دیگرگون است! گله ای ندارم.بهجت این شب برایم غریب است.اما نمیتوانم که خودم را آزار دهم.غمی نیست.نهایت حسی که ممکن است داشته باشم، لذت است. فکر میکنم چرا ما نمیبینیم این بخش داستان را که اصحاب حسین بن علی غرق چه لذتی بودند توی یک همچین شبی؟ یا حتی حضرت زینب...چار تناقض عجیبی هستم.روضه  خوان هی فریاد میزد که امشب قلب امام زمان پر از درد است...و من فهم نمیکردم...

خودم را نباید آزار بدهم. حال و حوصله ادبی نوشتن هم ندارم.حالم را فقط خواستم واگویه کرده باشم.میروم بخوابم.اینجا دارد شبیه دفترچه خاطرات یک دختر بچه دبیرستانی شلخته میشود.شکوه ای نیست.خوشم با هرچه که هستم..