زندگی آدم یک وقت هایی همچین به سطح میچسبد ، که آدم کم کم زیر فشار آن همه "سطح"  با تعجب از خودش میپرسد : "نکند واقعا همه اش همین است و جز این نیست؟؟؟" آدم خوب میداند که  جز این هست.و این ها همه بازی های این زندگی زیرک است. اما خوب بازیگری است زندگی.انقدر که آدم را کم کم به شک و تردید می اندازد درباره همه چیز.انقدر که آدم کم کم وسوسه میشود که غلت(غلط؟؟هیچوقت دیکته درستش را نیاموختم!) بخورد توی "حال" اش و فرو برود و خوش باشد و بزند به رگ بیخیالی. انقدر که میزند به رگ بیخیالی. همه چیز برایش سطحی میشود. احساس نعشگی عجیبی میکند.تنش، روحش، همه سلول های وجودش میروند که تن بدهند به این آرامش جدید. انگار که مدت هاست در انتظار این استحاله ی تدریجی لذت بخش هستند. بار آنهمه فکر بر گرده شان واقعا سنگینی میکرده. بیخیالی میخواهند.نعشگی.آرامش.یک روند بی دغدغه ی شل و ول که آدم را از هرنوع "فکر" بالابلندی خلاص کند. همیشه شنیده ایم که آدم ها از روح و جسم تشکیل شده اند.و جسم سرگرم امور جزئی و سخیف است و روح در  بلندی . اما به چشم خودم دارم میبینم، که روح آدم گاهی از بالا نشینی استعفا میدهد. روح است دیگر.بلاخره موجودی است برای خودش.خسته میشود.میرود تعطیلات! احساس میکنم بر سر روح من نیز چنین بلایی نازل شده! تشریف ندارند جناب روح.به تمامی همه جسمم.همه دغدغه هایم نیز. همه باورهایم هم!"چه بخورم که چاق نشوم؟" "چه نخورم که مبادا چاق شوم؟" " آرایشگاه کجا بروم؟ کی بروم؟" "لباس چه بپوشم؟" "ورزشم را چطور با کارم تنظیم کنم؟"...

و محیط های پیرامون زندگیم، و آدم های زندگیم، همه و همه به سرعت غیر قابل باوری دارند عوض میشوند.درست مثل اینکه از پشت پنجره یک قطار سریع السیر در حال تماشای منظره های اطراف باشی. و خو نمیگیرم با هیچکدامشان.بس که از هرجور خو گرفتنی فراریم.شاید به همین خاطر هم با این سرعت عوض میشوند.بس که بی مهری میبینند از من....

 

باید که جمله جان شوی..

همه تن شده ام.

چاره چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟