سهم من از محرم امسال چیست؟این سوالی است که مدام در ذهنم میچرخد. از مجالس عزاداری که سهم زیادی نداشته ام. بیشتر درگیر درس و دانشگاه بوده ام.و شب ها اگر شده خودم را به مجلس عزایی رسانده ام که گرفتن برات کربلا را از آنجا به یادگار دارم. اما وقتی با خودم خوب فکر میکنم میبینم که آن مجلس را فقط به هوای روضه خوانی یکی دو نفری شرکت میکنم که صدایشان را خیلی دوست دارم.نمیتوانم دست از این تحلیل ها بردارم. بیشتر فکر میکنم که ببینم خوب اصلا چرا صدایشان را دوست دارم؟ آیا دلیلی جز این دارد که حزین میخوانند وخوب آدم را درگیر ماجرا میکنند؟میبینم همین است.اما باز ته دلم میدانم که نیتم خورده شیشه دارد.  و سوالم پاسخی نمیابد ."سهم من از محرم امسال چیست؟"

حس میکنم راهم از راه حسین جدا شده است. نه الزاما خلاف جهت او.اما ادبیاتم خیلی فرق کرده.هنوز هم نام کربلا دلم را با خودش میبرد. اما بعضی قسمت های روضه ها بجای اینکه اشکم را در بیاورد اشکم را خشک میکند. بعضی جاها نمیتوانم پا به پای همه که زار میزنند جلو بروم.هضم نمیکنم بعضی حرف ها را.و این اتفاق جدیدی است. البته باز بهتر از سال قبل است که اصولا دلم نمیخواست در هیچ مجلسی شرکت کند. و البته متفاوت تر است از سالهای قبل ترش که بی گیر و دار اینکه واعظ و روضه خوان چه میگوید ، همراه میشدم.و من گیر افتاده ام بین این دو موجود.آنکه بودم و انکه شده ام.و نمیدانم کدامیک "من" است.یا باید باشد..محرم امسال..باز با خودم فکر میکنم."اصلا سهمی میخواهم؟" طلب دقیقی ندارم.بیشتر هم همراه مداح ها میشوم و سر وعظ ها نمیروم.انگار دوست دارم بچسبم به یک رابطه حسی صرف با کربلا و جلوتر نروم.اما رابطه حسی و عاطفی صرف هم سیرابم نمیکند.آرامشی در بین نیست.امشب همینطوری از دهانم در رفت و یک دفعه گفتم:کاش عاشورا تاسوعا زودتر تمام بشود! و خودم تعجب کردم از این حرفم.مگر میشود کسی چنین آرزویی داشته باشد؟اما حقیقت این است که این دو روز تا آخر شام غریب آنقدر برایم سنگین است که فقط دوست دارم بگذرند.چون نه معرفتشان را دارم که فهمشان کنم و نه دلم با هیچ چیزی آرام میگیرد.سنگینی این روزها را فقط حس میکنم  و تحملش سخت است...

سهم من از محرم امسال، سهم من از محرم هر سال، فقط همین حس نیست؟...