نیمکت های پارک ها برای من همیشه پرماجرا بوده اند. 


داستان ساده است.نمیتوانم فراموششان کنم! شاید بگویی متوهمم عزیز جان! اما باور کن این ها بیشتر از خیلی آدمها برایم جان دارند. امروز داشتم تند تند از بیرون پارک نزدیک خانه میگذشتم که زود به خانه برسم. یکدفعه دقیق شدم روی نیمکتی که یک شبی رویش نشسته بودیم و حرف میزدیم.حالا جالب است که بدانی هر روز صبح دارم بارها و بارها موقع قدم زدن از کنارش رد میشوم! اما آن سکوت و خلوتی بعد از ظهر پارک یک مسحور کنندگی دیگری داشت. این شد که کمی از راه رفته را برگشتم و آرام نشستم همان سمت ان شب خودم. کمی فکر کردم.خواستم کاغذ و قلم را در بیاورم و خطاب به امام رضا بنویسم.آخر ماجرایی است که او خیلی خوب خبر دارد.خواستم بنویسم :" این بار هم دست خالی برم نگرداندی.من از تو یکدله شدن میخواستم.یکدله ام کردی.بماند که بعدش باز من و دل به تفاهم نرسیدیم و..."خیلی میخواستم بنویسم.اما تا سلامش را نوشتم قلمم خشک شد.نمیدانستم چطور ادامه بدهم.که چه؟ هم خودم میدانم و هم امام رضا. حتی مجال توجیهی هم نیست.ساده است.همه چیز این عالم ساده و واضح است!من با استیصالی رفته بودم مشهد .تنهایی. که دلم را برای انتخاب کردن یا نکردن یک نفر یکدله کند.که به نظر کار غیر ممکنی میرسید و اصلا به همین خاطر هم سر از مشهد در آورده بودم.ماه ها میگذشت و من هیچ نتیجه ای نگرفته بودم.و وقتی برگشتم، یکدفعه، همان شب،روی همان نیمکت، فهمیدم که دلم یکدله شده! فهمیدم که دلم او را میخواهد!!و بعد...نتوانستم دلم را باور کنم(!!!!!!!!!!...!!!!!!)به همین سادگی...من نتوانستم باور کنم که عاقبت کسی در این عالم، موفق به این دلبری شده.این شد که من، گذاشتم که آن کس برود به همین راحتی!! گذاشتم که تصور کند که نمیخواهمش. به همین راحتی!!و حالا..میخواستم به امام رضا بنویسم که چه؟.....کاغذ را جمع کردم و زل زدم به جلو.بعد به کنار دستم که میشد جای آن شب او.کمی بر بر نگاهش کردم.بعد یواشکی بلند شدم و جایم را با او عوض کردم.نشستم سمت دیگر نیمکت و رویم را به سمت چپ، به سمتی که آن شب خودم نشسته بودم برگرداندم .بعد با خودم گفتم :" پس مرا از این زاویه میدید...." در تمام ان چند ماهی که حرف میزدیم، میدانستم که مرا خوب میداند و خوب میبیند. و یکطورهایی عادت کرده بودم به اینکه فکر کنم پس همیشه مرا خوب خواهد دید! این هم در نوع خودش عجیب است! آدم دلش میخواهد یکجور ثباتی را در دید و نظرات خوب ادمها به خودش تصور کند.آدم هیچوقت دلش نمیخواهد باور کند که شاید نظرات خوب آدمها بهش عوض شود. مثل من.که بعدتر باور نمیکردم.که دیگر مرا خوب نبیند. و آن شب...ان شب اوج این نگاه "خوب"ش بود به من.اوج "خواست"نی بود که در تک تک کلماتش میشنیدم.به شیوه خودش البته.که اتفاقا شیوه دلخواه من بود. و ان شب...من در یک لحظه استثنائی بعد از حدود پنج ماه، صدای ریزش دلم را شنیده بودم.این را هیچوقت به هیچکس اعتراف نکردم.اما ان شب دلم لرزیده بود.و تمام استدلال هایم برای تمام "نه" هاییکه میخواستم بگویم، آب شده بود و به زمین رفته بود.آن شب..من شاید عاشق شده بودم! دوباره عاشق شده بودم.و باور نکردم...

میخواستم خیلی بنشینم.اما بلند شدم و یواش یواش سرعت قدمهایم را که نمیخواستند به جلو بروند تند کردم. بعد تند و تندتر.تا فقط از انجا فاصله گرفته باشم....میدانی ، دستکم یک نتیجه معنا دار برایم داشت این دیدار کوتاه از نیمکت خاطره.بنظرم حالا میدانم که چرا خیلی از نیمکت های خاطره آدمها همیشه خالی است.ساده است. به محض اینکه مینشینی رویشان، مخصوصا اگر در سکوت و خلوتی بعد از ظهر پارک باشد، سیل خاطرات و احساسات چنان روی سرت آوار میشود که میخواهی خفه شوی.و میدانی تهش چیست؟هیچ...هیچ...هیچ...آدمها به همین خاطر از بعضی خاطراتشان با گام های تند فرار میکنند. آخر هیچ فایده ای ندارد.هیچ چیزی تغییر نمیکند.حتی آدم سبک نمیشود.فقط در یک سطح انرژی پایین که قبلش بوده، همانطوری در محور زمان کمی جلوتر میرود. (حالا اگر سطح انرژیش پایین تر نرود) . و این درد "هیچ" بودن همه چیز، این خلا، واقعا کشنده است....

من هم برگشته ام خانه و خوابیده ام و حالا میخواهم جدی و متعهد درس بخوانم! هرچه باشد بهتر از هیچ هیچ است :)