اولین روز محرم است.و من دلم را میفهمم. نه روضه چاره کار است ، نه عزاداری
نه سخنرانی. نشسته ام پای پروژه ی شبیه سازی که تکلیف پنجشنبه است. اما دلم میرود تا کربلا.فقط کربلا دوای دردم است. عجیب عجیب عجیب دلم کربلا میخواهد. مثل اینکه دلم یک قطعه پازل گمشده شده باشد از زمین کربلا. مثل اینکه کربلا  تنها کلیدی باشد که دندانه هایش به قفل دلم میخورد. دلم عجیب کربلا میخواهد...

بغض خفه ای توی  گلویم گیر کرده. کمی میبارم.نم نم . اما سبک نمیشوم.سبکی توی محرم بی معنی است.من و دلکم همیشه میدانیم:محرم که آمد یعنی یک بار سنگینی را تا آخر صفر بکشی روی دوشت. یعنی هی بغض های خفه را قورت بدهی و هی نم نمک بباری.اما سبک نشوی.نمیدانم چه سری است.آن موقع ها که پا منبری بودم،که هنوز چادری بودم، یادم هست میگفتند وقتی بر حسین گریه میکنی، دلت با دل حسین یکی میشود.گره میخورد..یادم نیست دقیقا چه واژه ای بود. ولی فکر میکنم یکی شدن بود. و یادم هست که دلم پرمیکشید با این جمله. دل من..دل حسین..

حالا که دیگر چادری نیستم، هنوز هم ماجرای دل من و دل حسین هست. دل که چادری و غیر چادری نمیشناسد.دل مخفی مخفی است.جایش امن است.از کوران همه چیز در امان است...

حالا چه ربطی دارد کل این حرفها به چادر؟نکند گریه دلم بخاطر دلتنگی برای چادر است؟نمیدانم.گریه برای چادر..گریه برای کسی که رفته و میدانم بر نمیگردد ..گریه برای خودم..برای ذاتم..برای اصلم..گریه برای شهری دور دور...بیرون از این شهر..بیرون از این کشور..از این دنیا..از این کهکشان..گریه برای "زنده رود" ی که اهلش بودم و بودیم و بیرون شدیم ..برای آن "بلی" گفتنی که یادمان رفته...گریه ای از سر ندانستن و نفهمیدن، ولی حس کردن..گریه از سر شوق برای دانستن..از سر شوق برای اینکه گاهی نفحه ای میوزد و دل میفهمد و زود میرود..یا اینکه هیچکدام اینها نیست و اینها صرفا مفاهیمی هستند توی ذهن من و به این خاطر هستند که جد اندر جد و سینه به سینه ، از آدمهایی که توی ذهنشان همین مفاهیم بوده، از یک حافظه تاریخی طولانی مدت به من رسیده.و باز باید بیاییم استدلال کنیم که چجوری میشود یک حافظه تاریخی اینطوری شکل بگیرد؟اصلش از کجا میاید؟؟؟و و و و و...."علوم شناختی"!!! وسط گریه میخندم.چون خودم هم میدانم که ته راهم کجاست. اما فعلا سفت و سخت چسبیده ام به سخت ترین و پیچیده ترین مفاهیمی که در همه طول عمرم باهاشان درگیر بوده ام.کتاب های هوش مصنوعی و یادگیری ماشین و...و دلتنگیم نمیرود که. دلم میرود مینشیند گوشه ای از کدهای متلب.بعد کنار صفحات پی دی اف کتاب راسل.بعدتر لا به لای ویدئوهای یوتیوب که در تقلا برای یافتن مفهوم غیر قابل فهمی سرچ میشوند. زندگی میکنم با دلتنگیم.و تلاشی نمیکنم که نباشد.راستش را بگویم؟ به نظرم اصلا بخاطر همین دلتنگی است که فکر میکنم زنده ام....