عزیز مهربانم سلام

چند روزی بود گمت کرده بودم.نمیدانم این اتفاق چطور میفتد. ولی یک دفعه ناپدید میشوی و من هم مغموم و سوت و کور. قبلا نمیفهمیدم معنای این حالت ها را.اما حالا دقیقا میدانم که زمانهایی که بی انرژی و کسلم و هیچ چیز شادم نمیکند همان زمانها کمترین ارتباط را هم با تو دارم. یعنی هستی.نمیتوانی که نباشی.ما همیشه با همیم. اما انگار مثل من کسل و آشفته میشوی.نگاهت که میکنم میبینم مثل خودمی. ترجیح میدهم حتی حالت را خوب نکنم به کلامی و حرکتی. ترجیح میدهم فقط نادیده بگیرم حالت را که مثل حال خودم خراب است. شاید به همین خاطر میشود که گمت میکنم.هربار سعی میکنم کلید حالاتم را جایی بیرون خودمان جستجو کنم، تو گم میشوی و من سرگردان تر از قبل! آخر سر هم درس هزار باره را باز یاد میگیرم که :" بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست..."

امروز رفتم به جلسه دوم سمینار نرگس. خیلی خوب بود با اینکه دیر رسیدم و انگار اصل مطلب از دستم رفته بود.و با اینکه یک جورهایی همه اش احساس بر خوردگی دارم بین آنهمه دانشجوی فلسفه علم با سواد! اما این بار حالم کمی بهتر بود. از نسبیت گفت و من کامل نفهمیدم.اما تا جایی که فهمیدم را دوست داشتم.با پارادوکس دوقلوها و اتساع زمان و انقباض جرم و ...پرتاب شدم توی فضای مرموزی که در آن همه اتفاقات آشنای زندگی ما طور دیگری است.و میدانی که من هم عاشق تخیل کردنم! عاشق تصویر سازی و تصور کردن خودم در چنین دنیای عجیب ناشناخته ای! و کامنت ها و سوالات بچه ها هم برایم خیلی دلنشین بود.اینکه چقدر خوب میفهمیدند و میپرسیدند.اینکه  مایه دلگرمی است که جایی ، گوشه ای از این شهر، یک عده ای جمع شده اند که دغدغه شان "صدق" است و حقیقت! و به همان اندازه هم ترسناک بود بنظرم.مثل این میماند که دغدغه های ذهنی خودم که گاهی به وحشتم می اندازند، در غالب حرف های ان ها تجسم پیدا کرده بود. و من که از یک دوره نسبتا طولانی انکار فعلا خودم را به یک پناهگاه نسبتا امن و سازگاری رسانده ام، شک داشتم که آیا آماده ام باز خودم را پرتاب کنم توی فضای دغدغه های فکریم یا نه! و جالب بود که این دقیقا یک انتخاب است! یعنی مثل اینکه تو میدانی که دغدغه های ذهنی عجیب و غریبت هستند.اما یک دوره هایی انگار یا حوصله شان را نداری یا اینکه به شدت موش آب کشیده شده ای زیر باران سیل آسای شک هایت. و سوز سرد "بی ایمانی" هم دارد تا مغز استخوان اندیشه ات را میسوزاند.و دوست داری برای چند دقیقه هم که شده، باز از طریق همان ذهنی که انداخته ات توی چنین وضعیت وحشتناکی، یک سرپناه امن بسازی و کمی خودت را تویش گرم کنی! این است وضع من . کاملا هم واقفم به اینکه دغدغه های ذهنی و اعتقادیم حل نشده اند.ولی فعلا که دارم از سرما میلرزم دلم میخواهد به این بخاری خودساخته بچسبم و کمی چای گرم بنوشم و احساس کنم که همه چی آرومه!

نرگس را کوتاه دیدم.اما همان کوتاه، عجیب شادم کرد! دلم نمیخواهد این یکی را هیچ تحلیلی بکنم.دوست دارم بگذارم مثل یک جعبه در بسته گوشه ذهنم/قلبم بماند.مثل جعبه هدیه ای که از یک دوست خیلی خیلی عزیزی میگیری. و دوست داری تا ابد بازش نکنی.تا هربار میبینی اش، احساس  گرما و شعف کنی و سراسر شوق بشوی از اینکه یک هدیه عزیز گوشه اتاقت داری که هنوز برایت سورپریز است.

میدانی عزیز، کم است تعداد آدمهاییکه، هرچه میبینیشان برایت عادی نمیشوند :)