یک هفته است میروم سر کار.توی یک صرافی کار پیدا کرده ام.نزدیک خانه.حقوق مکفی. شرایط خوب.تنها اشکال، خود کار است که البته کلا مهم نیست.یعنی همیشه کم ترین اهمیت را انگار همین مساله دارد که "واقعا داری چکار میکنی؟" .بیشتر مهم این است که داری کار میکنی.همین بس است...

دارم کار میکنم.کاری که از آن متنفرم.کاری که هیچ سنخیتی با آن ندارم.من و پول؟من و دلار آمریکا ؟من و کرون سوئد؟من و فرانک و درهم و پوند و ....من و پول شمردن؟سند زدن؟حواله دادن؟دفتر حساب و کتاب مرتب کردن؟

من و پول...من و پول...اخ از بازی های این زندگی. چیزی که از همه بیشتر ازش فراری هستی بیشتر هم گیرش میفتی. همچین به صلابه ات هم میکشد که نه راه پس  داری و نه راه پیش. من هم گیر افتاده ام.روزها، هنوز سیر از خواب شب نشده، از خانه میزنم بیرون.ده دقیقه ای میرسم.وسایلم را میگذارم و با خوش خیالی کتابم را میگیرم دستم و پشت میزم مینشینم.بعد یک هفته حالا دیگر فهمیده ام که قرار نیست وقت پیدا کنم و بخوانمش. اما میگیرم دستم.چون نمیخواهم باور کنم که خودم را توی چه هچلی انداخته ام.چون هنوز دوست دارم فکر کنم میتوانم برای خودم خیال ببافم که فیزیک میخوانم و فلسفه و بلاخره معنای زندگی را خواهم فهمید! نمیخواهم باور کنم که معنای زندگی از آن اوج دست نیافتنی که برایم داشت، افتاده توی چاه ویل سطحی ترین و سخیف ترین جنبه های زندگی بشری. نمیخواهم به خودم بقبولانم که زندگیم دارد حول محور شمردن و حساب و کتاب این مستطیل های کاغذی لعنتی چرخ میخورد. نفرین خدای پول!!!! این است آنچه روزهایم را پر میکند.

امروز، پریسا داشت بازهم توصیه های ایمنی بهم میکرد. یک هفته است که دارد سعی میکند برای روز مبادای حضور مدیر عامل صرافی ، آماده ام میکند.دیده ام پیرمرد را. شکل دلار است.البته بیشتر شبیه به پوند! قد کوتاه و چاق.با چشم های ریز و حریص.دوست نداشتم نگاهش را از همان اول.لبخند های پدروار آبکیش را هم به هیچ نمیگرفتم.دست خودم نیست.حسم خیلی قوی است توی این چیزها. وقتی آدم ها وانمود به چیزی میکنند که نیستند، میفهمم.هرکار هم میکنم که نفهمم، باز هم میفهمم.فلسفی اش بکنیم؟اصلا بحث فهم نیست.بحث حس است که فهم و درک و عقل و این ها تا میایند به خودشان بجنبند که چی به چی است، برای خودش دویده و رفته و دستش امده و  حالا دارد با پوزخند به این ها که هنوز دور خودشان میچرخند نگاه میکند(کجایش فلسفی بود؟!)همچین موجودیم من.خلاصه که میدانم پشت آن لبخندهای تصنعی چیز جالبی نباید نهفته باشد.واگرنه نیازی نبود لبخندهای تصنعی، آن چیزها را پوشش بدهد.نه؟.به هرحال..پریسا توصیه های روزانه اش را که بهم کرد، یک جمله ای گفت که تا مغز استخوان نداشته ی این دل صاب مرده را لرزاند:" اوائلش اینطوریه.بعد که عادت کنی..." بقیه جمله اش را هرکار کردم نمیتوانستم بفهمم.گیر کرده بودم توی همین بخش اول.عادت؟به این جا؟ به این کار "سخیففففففففففففففففففففففففففف"؟؟؟دردم گرفت.ولی خندیدم.بمانم؟عادت کنم؟بشوم "کارمند صرافی"؟ حت لباس فرمشان را هم دوست ندارم. هیچ چیزش را نمیخواهم.فقط میروم چون نمیتوانم توی خانه بمانم.فقط رفتم که امتحان کنم.ماندن؟عادت؟چه حرفی از این وحشتناک تر است؟؟

خسته ام.شبها درست نمیخوابم.وقتی هم میخوابم مدام دارم خواب ماشین حساب و دلار و سند سنا میبینم.و البته خواب خانم عامری با آن نگاه وحشتناکش.البته این یکی زیاد موفق نشده من را از خودش بترساند.بدبختانه باز این حس بازیگوش، پشت آن نگاه چیزی را میبیند که قرار نیست ببیند.و آن چیز ، مهربان است.به طرز عجیبی زنده است.لطیف است.علیرغم ظاهر قضیه که با هر نوع لطافتی فرسنگ ها فاصله دارد..

و من...و من را دارند این دلارها تربیت میکنند.و من را دارند از من میگیرند نم نم.و من دارم وحشی میشوم.هرروز وحشی تر از دیروز.سنگ تر از دیروز.داد میزنم و اخم میکنم.مثل دلار.مثل پیرمرد چاق.مثل خانم عامری.

عصبی ام.

کلافه ام...