شوق خفه ای در دلم زبانه میکشد و فروکش میکند. لحظه های بودنت، استثنایی شده اند، تک افتاده اند میان سیل لحطه های بی برگ و بارم. چند دقیقه میایی و باقی روز نیستی. باقی روز ، زبانه های آتش زیر خاکستری هستی که در سرمای بی باوری ،رو به زوال میگذارد.

بلند بالا، کوتاه قدیمان را علاجی نیست. هرچه هم دست بگیریم به آویزه های رنگ و وارنگ و روی نوک پنجه ها بلند شویم، فایده ندارد. هرچه هم سرک بکشیم و گردن راست کنیم و چشم بچرخانیم.تا کی روزهایمان، تمرین "پوچی" محض خلا نبودن هایت باشد؟ تا کی روزهایمان تکرار بی محتوای ثانیه ها باقی بماند؟تا کی هر روز صدباره و هزار باره به این نقطه برسیم که :"  دور باطلی است...."

دور باطلی است... حتی اگر همه اش را ندیده باشیم. حتی اگر لذت آنچه هنوز ندیده ایم، صدبرابر انچه باشد که تابحال چشیده ایم. حاضرم ندیده و نشنیده قسم بخورم ، که تمام آن صدبرابر ها و هزار برابر ها هم آخرش، ما را به هیچ نقطه ای نخواهد رساند جز اینکه :" دور باطلی است...". اصلا بیرنگ است. بی بو است. بی نقش است حتی. سیلان بی شکل اشباحی است که میایند و میروند.هیچ صدایی حتی نیست .حتی در اوج اینهمه ازدحام و ترافیک...این عالم خالی است..خالی خالی خالی...

 

با این همه خلا،

با این همه "عدم"،

چجور باید زیست کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

تو بگو.....................