سلام نازنینم

طوفانیم این روزها.یک طوفان آرام و زیر پوستی .اما خودم میدانم که هست. بیقرارم.و این بیقراری ،بسته به اینکه از منظر نگاه چه کسی تماشایش کنی، تعاریف مختلف می یابد. یک زمانی خیلی دنبال تعریفش بودم.سر از مطب روانپزشک ها درآوردم حتی!و  گفتندم که علاجش این قرص است و آن شربت و..اما خودم می دانم که این بیقراری، معنی دارد. اصلا به وضوح میبینم که جای خالی بعضی چیزها درونم درد میگیرد. درست مثل این است که وسط یک شلوغی و همهمه  زیادی گیر افتاده باشی.و کسی صدایت بزند.و زنگ آن صدا آنقدر برایت خاص باشد که حتی از میان آن همه شلوغی هم بشنوی. و سر برگردانی و دنبالش بگردی.اما نیابیش.و آن صدا باز هم به گوشت برسد.و نیافتنش کلافه ات میکند..

 

چنین حالتی است طوفان این روزهای دلم. زنگ یک صدای ناشناسی مدم توی گوش دلم میپیچد.و نمیابمش...