سلام بر عزیزترین من دنیا.

رمزی هست در "تعهد". که من کم کم به درک جدیدتری از آن میرسم.تعهد به هرچیزی ، برای روح یک تمرین مفید است. حتی ساده ترین برنامه ها.ساده ترین قول ها. و نمیدانم چرا اینقدر سخت است. باید اعترافی بکنم برایت.تابحال چیزی نبوده که در همه عمرم به ان متعهد مانده باشم. منظورم یک تصمیم فردی است.واگرنه خیلی کارها را که آدم به حکم واجب بودنشان همیشه انجام میدهد. حتی وقتی به لحاظ عقلی و فسلفی و لحاظات دیگر دلیلی برایشان ندارد انجام میدهد.چون توی پوست و گوشت و استخوانش رفته و از انجام ندادنشان به نوعی واهمه دارد.این را من عمل متعهدانه نمیدانم.  چون تعهد را از مصادیق اخلاق میدانم.و بقول ارسطو "عمل انسان وقتی اخلاقی است که به اختیار و با شناسایی کامل وضع و حال انجام شود". این حرف بزرگی است که میتواند کل دیدگاه آدم را به اخلاقیات تغییر بدهد. عمل اخلاقی عملی است که به اختیار کامل آدمی باشد.و اختیار کامل آدمی یعنی که فرد تحت تاثیر هیچ جور اجبار بیرونی خودش را موظف به انجام آن نداند.حتی میتوانم پیشتر بروم و بگویم تحت هیچ جور جبر ذهنی. اما مساله این است که آدمی همیشه متاثر از چیزی است. و مفهوم اختیار همین جاست که برایم گنگ و مبهم میشود.  بگذار فرو نروم در گرداب سوالات همیشگیم.داشتم میگفتم که آن واجبات را مصداق عمل متعهدانه نمیدانم.منظورم از عمل متعهدانه ، عمل به همان قول و قرارهای یواشکی است که در خلوت با خودمان میگذاریم. قولهایی که نتیجه یک تفکر است. یعنی نشسته ایم و با خودمان تحلیل کرده ایم و دیده ایم که کجاهای روزهایمان نیاز به صافکاری دارد. و بر اساس این تفکر با خودمان قول و قرار گذاشته ایم که از فردای آن روز کاری را شروع یا ترک کنیم. 

حرف من این است که چرا،واقعا چرا ما به هیچ قولی تا تهش وفادار نمیمانیم؟؟چرا تعهدات ما همه تا یک جایی است؟ خوب دلایلش را میدانم.مثلا خسته میشویم وسطش.انگیزه های اولیه مان شل و ول میشوند و بعضا حتی رنگ میبازند.حتی محو میشوند  و گاهی اصلا تعجب میکنیم که چرا چنین تصمیمی گرفته بودیم.باشد . قبول.درصدی از تعهدات اینطوریند.اما بقیه شان چه؟ آیا هیچ دلیلی جز تنبلی برایشان داریم؟ 

این را بدان عزیز جان، اگر نتوانیم "آنچه میخواهیم انجام دهیم"، هرگز به نهایت قدرت آدمی پی نمیبریم. این، قطعه اجتناب ناپذیری از پازل شناخت خودمان است.باید کمی به خودمان سخت بگیریم. حتی وقت هایی که فکر میکنیم انگیزه ها کمرنگ شده اند.حتی وقت هایی که همه چیز دست به دست هم میدهد  که قانعمان کند که "واقعا نمیتوانیم!اصلا نمیشود!".فکر میکنم نیاز داریم کلمه جدیدی را به واژگان خودمان اضافه کنیم."قلدری"! بعضی جاها واقعا باید قلدر باشیم.سفت و سخت و یکه تاز. تنها در اینصورت است که میفهمیم باقی صداها، توهمی بیش نیستند.باید یکصدا شویم.فکر میکنی بتوانی مرا یار شوی در این تصمیم سترگ؟؟؟

 

******

*روز به روز ادبیانه تر! این قلم من نیست.یا هست؟یا شده؟ دلم برای جفنگیات زنده رود سبز پوش تنگ شده. چه کنم مهربانم؟