زنده رود اصلش جای دیگری بود.یک سایت بود.سبز و روح دار. یادم نیست چقدر طول کشید از اولین پستی که انجا گذاشتم تا وقتی سایت خراب شد.اما بنظرم از یکسال بیشتر بود. سایت خراب شد. اولش من حالم خوب بود که دیگر نیست.فکر میکردم این فاصله افتادن ضروری است برای بازسازی بعضی چیزها در قلمم. فکر میکردم اصلا زیاد وابسته شده بودم بهش و خوب شد که مدتی نمیتوانم بهش سر بزنم.فکر میکردم بعدا ، متفاوت و قدرتمندتر برمیگردم...

مدتی گذشت و من طاقت نیاوردم.اینجا را ساختم.اما چیزی نمینوشتم. هنوز امیدوار بودم که برگردم به فضای قبلی دوست داشتنی زنده رود.که بیشتر بخاطر نوشته های قبلیش دوستش داشتم.نه الزاما بخاطر چیزهایی که قرار بود نوشته شوند. مدت دیگری هم گذشت. انواع دیگر نوشتن را توی وبلاگ ناشناس دیگری آزمایش میکردم.مخاطبی نداشت.اما صرف نوشتنشان برایم خوب بود.تا یک مدتی.و بعدش دیگر نبود.دلم بیشتر از پیش تنگ زنده رودم میشد. بلاخره مجبور شدم اینجا را شروع کنم. گرچه هیچوقت اینجا برایم حال و هوای آن سایت سبز زنده را نگرفت.و حالا...فهمیده ام که نوشته ها هم دیگر قابل بازیابی نیستند.و این برایم به منزله ضربه نهایی است....

نمیدانم چطور میشود تعبیر کرد این وابستگی را. مگر میشود آدم به نوشته های سایت خودش هم وابسته بشود؟ اما این حالی است که دارم. زنده رود برای من واقعا زنده بود. و منِ آن روزها هم کسی بود که دلم نمیخواهد فراموشش کنم. تک تک ان نوشته ها برایم حال و هوای خودش را داشت. بعضی هایشان عجیب عزیز بودند. بعضی هایشان سخت و تلخ.اما باز هم دوست داشتنی. یکجور وسیله معنا بخشی به زندگیم بود زنده رود. یکجور جوابی که میشود به این سوال داد :" که چرا امده ایم و چه میکنیم توی این قوطی تنگ؟" یکجور رهانیدنم از این سردرگمی همیشگی.که محو میشوم توی آدمها و با خودم فکر میکنم:" چه میکنند؟مگر برای این آمده ایم؟" .نوشته هایش مثل قطعه های پازل ، مقاطع تاریخی زندگیم را کنار هم میچید.و باعث میشود جواب بعضی سوال ها را پیدا کنم.دلیل رفتن بعضی ها را.دلیل آمدن و بودن بعضی های دیگر را. آینه ای بود که خودم را نشانم میداد.چه زشت.چه زیبا...

حالا انگار سوگوارم. دلم میگیرد وقتی فکر میکنم دیگر نیست. امروز حتی توی گوگل سرچ کردم: زلیخا بگو +زنده رود.... و هیچ نبود.زلیخا بگو های دیگر بود.زنده های دیگر.رودهای دیگر.اما زنده رود نبود..

برای التیام قلبم ، فاتحه میخوانم بر ارواح آن نوشته های نابود شده

 

********

*خطاب به تو ننوشتم عزیزترین. آمدم بنویسم اما دیدم بیرون من نیستی که بخواهم شرح حال دل کنم برایت.با من شریکی در این غم